دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

بدون عنوان

سلام به دخترهای گلم امروز شنبه هست 7بهمن مهرسا 11روز به دنیا اومده امروز برای اولین باره که من با دخترهای نازم تنهام الان هم اومدم  اگر بشه از امروز خاطره هاتون بتنویسم مهرسا نازم مامانی تو شبها خیلی بیتابی میکنی گریه هات به حدی که من دلم میخواد بمیرم اینجور گریه کردن تو رو نبینم مهرسا داری گریه میکنی دوباره میام
7 بهمن 1391

بدون عنوان

چه لطیف هست اغاز دوباره وچه زیباست ابتدای بودن روز میلاد روز مهرسا روزی که اغاز شد مهرسا دیروز یه هفته هست که به دنیا اومدی تولدش مبارک ...
5 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام دخترهای گلم شب چهار شنبه  اومدم وارد وبلاگ بشم هر کار کردم سیستم راه نمی داد مهدیس شما خونه عمه اکرم گذاشتم به خاطر این که قرار بود من وبابا بریم بیمارستان برا به دنیا اومدن ابجی مهرسا نازنازی من رسیدیم خونه خیلی گریه کردم دلم بهونه تو رو گرفته بود صبح چهارشنبه رفتیم دنبال مامانی رفتیم بیمارستان بعد که رسیدیم کارهای پذیرش انجام شد امروز که دارم این ها رو مینویسم شنبه هست مهرسا 4روزش هست من خیلی خسته ام دوباره میام خاطره هارو مینویسم ...
30 دی 1391

بدون عنوان

سلام مهدیس جونم سلام مهرسا جونم عشقهای مامان امروز دوشنبه هست تا اومدن مهرسا نازنازی همش 2روز مونده امروز مهدیس گلم به معلم پیش دبستانی ات خانم  شیرخانی گفتی بچه مون 2روز دیگه به دنیا میاد امروز مامانی خیلی اعصابم خرده برات اخه مامانی سرفه میکنی زنگ زدم دکترت گفت بهت یه قرص بدم 12ساعت انشالا بهتر بشی مهدیسم نازی نازی مامان خیلی دوست دارم انقدر که از خدا خواستم مهرسا هم مثل  تو بشه ا                                   ...
25 دی 1391

تقدیم به شما دوتا نفس

سلام دخترهای گلم خیلی خوشحالم که از امشب برا شما بهترین خاطرها رو میخوام به ثبت برسونم مهدیس مامان تو الان 6ساله هستی من وتوو باباحامد 3نفری چشم انتظار اومدن خواهرت مهرسا هستیم زمان زیادی باقی نمونده همه اش 3روز دیگه انتظار به پایان میرسه خودتم خوب میدونی مهدیس که چقدر دعا کردی تا خدا بهت ابجی بده مامانی من که تمام ارزوم اینه شما دوتا باعث سرافرازی  من وباباحامد بشید انشالا ...
24 دی 1391

اول ماه ربیع

سلام عشقهای مامان میدونیدامروز خیلی خوشحالم چون اول ماه ربیع هست ذرسته یه خورده خسته ام فکر کنم اینم به خاطر اینه که دیگه به اومدن مهرسا نازنازی نزدیک میشه منم وزنم رفته بالا خیلی سنگین شدم دخترهای گلم مهدیس ومهرسا ارزوم اینه که تا زمانی که میتونم برا شما دوتا بهترین زندگی فراهم کنم مهدیس تو که خودت میدونی الانم بااین که نمیتونم خیلی باهات بازی کنم ولی سعی میکنم هر شب برات قصه بخونم تا جبران این که نمیتونم باهات بازی بکنم بشه  دوستون دارم ...
24 دی 1391