دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

بازم مهرسا با کارهای جدیدش

سلا م سلام صدتا سلام به شما نازنازیهای خودم اخ که قربون دوتا گلهام برم میخواستم بیام براتون بنویسم وقت نمیشد اخه  ناز دخترهام با شما که هستم  حسابی سرگرمم دیگه حتی وقت ندارم برا خودم مجله مورد علاقه ام بخونم ولی با این همه حال سعی میکنم بیام زود زود براتون بنویسم مهدیس گلم تودیگه کلاسهات تموم شد روز چهارشنبه هم جشن فارغ تحصیلی داشتی بهتون هم کلی جایزه ویه لوح که عکست  هم بود دادن حالا از رو عکست عکس میگیرم میام برات میازرم ماه کوچک من وبابا انشال یه روز دانشگاه رفتنت جشن بگیریم مهرسا نازنازی شماهم که حسابی شیطون شدی (ماشاالله)خواب هم که تعطیل همش میخوای شیطونی کنی وهی میگی من رو بغل کنید وای ازدست تو یه موقعه های حسابی...
9 خرداد 1392

ماه خردادوروزپدر

سلام به گل دخترهای خودم مامان قربونتون بره چند روزی وقت نکردم بیام اخه خیلی سرم شلوغ بود  روز چهارشنبه 1خرداد که بچه های خاله الهه اومدن (یاسمن وغزل )خونمون شما مهدیس جونم که کلی ذوق برا اومدن دوستات داشتی. مهرسا نازنازی هم که عاشق یاسمن شده کلا بایاسمن آرومی وکلی براش ذوق میکنی تا بعدازظهر که خونه مابودن بعد هم باباحامد برد خونشون به همراه شما دوتا بعدازظهر هم رفتیم خرید براشمانازنازیها وبعد رفتیم کادو باباحامد رو خریدیم وای که چقدر شما مهدیس گلم ذوق داشتی وقتی برا بابا خرید میکردیم کلا روزخوبی بود پنجشنبه هم تاحدود ظهر که خواب بودید جفتتون بعد هم که پاشدید کلی مهدیس نازم بازی کردی مهرسانازنازی هم شیطونی تازگیهام که...
6 خرداد 1392

عکسهای روز پدر

مهدیس گلم با تیپ جدیدش که کلی هم ذوق داشت مامان قربونت بره مهرسا نازنازی در حالت خواب بالباسهای جدیدش موقع رفتن خونه باباجون مهدیس ومهرسا ساعت 12ونیم شب موقع برگشتن از خونه باباجون نقاشی مهدیس برا باباحامد مهرسا وحلما دختر دایی حامد مهرسا نازنازی در حال خوردن پستونک حلما ...
6 خرداد 1392

گوش مهرسارو سوراخ کردیم هورا

سلام نازنازیهای مامان زیاد وقت ندارم امروز یه عالمه کار ریخت سرم فقط اومدم براتون بنویسم که دیشب باباباحامد رفتیم برا دوتاتون گوشواره یه مدل خریدیم تازه گوش مهرسا جیگرهم سوراخ کردیم وای که چقدر عشق من گریه کردی تازه من که داخل داروخانه نیومدم باباحامد خودش بردت داخل آخه من اعصابم نمیکشید ولی بعد که اومدی اروم شدی باخوردن ..................... مبارکتون باشه عزیزهای دلم دوستون دارم یه عالمه   الانم یه چند تا عکس بزارم از شما گگوگولیهای خودم گوشواره های مهرساکه  بعد 1ماه باید بندازم لختی مهرسا خانم باگوشواره های نازنازیش ...
30 ارديبهشت 1392

اردیبهشت داره یواش یواش تموم میشه

سلام گل دخترهام اومدم براتون بنویسم اردبهشت ماه هم داره یواش یواش تموم میشه مهرسا خانم شما هم از زدن واکسنت یه روز گذشت خدا روشکر خیلی اذیت نشدی مهدیس گلم شما هم باید ببرم برا زدن واکسن ورود به مدرسه شاید تواین هفته ببرمت خدا به دادمون برسه از دست تو اخه شما خیلی جیغ جیغ میکنی سر هرچیزی اسمت رو گذاشتم ملکه گریه   الانم اومدم براتون بنویسم زود برم گفتم این چند وقت نمیشه بیام آخه این هفته روز پدر هست میخوام با شما دوتا بعدازظهرها بریم بیرون ببینیم چیزی برا باباحامد که مناسبش باشه پیدا میکنم  انشالا همیشه روزهامون شاد باشه مامان وبابا عاشقتونن ...
29 ارديبهشت 1392

پایان 4 ماهگی مهرسا نازنازی

سلام گل دخترهام امروز مهرسا خانم 4ماهت تموم شد عزیز دلم چقدر داری بزرگ میشی فردا هم باید ببریم برا تزریق واکسن خدا کنه زیاد اذیت نشی مهرسا عزیزم خیلی امروز اعصابم داغونه اصلا حوصله ندارم زیاد برات بنویسم ولی چه میشه کرد بهتون قول دادم تمام لحظه های خوب بیام براتون بنویسم  میدونی عزیزم از صبح تا الان که چشمات سرماخورده مجبور بودی یه سره کلاه سرت باشه یه چند روزی هم است یه اتفاق بد افتاده تازه متوجه شدم میخوام فردا ببرمت دکتر تا برات شاید ازمایش بده شایدم نده  انشالا که چیزی نباشه  راستی ناز نازی مامان از امروز میشینی داخل روئروئک یه خرده سخته  برات ولی وقتی آبجی مهدیس راهت میبره کلی ذوق میکنی تازه چند عکس ه...
28 ارديبهشت 1392

مهرسا جونم داری بزرگ میشی

سلام به نازنازهای خودم مهدیس  جونمالان که اومدم براتون بنویسم شما خونه نیستی از دیشب رفتی خونه باباجون اینها اخه دوست داشتی یه شب پیش افسانه و نی نی عمه مرضیه بخوابی منم دیدم امروز تعطیل هستی وکاری نداری گذاشتم اونجا بمونی اخ که چقدر ذوق کردی وقتی اومدم لباسهات رو بدم  الانم مهرسا نازنازی خوابی تا بیدار نشدی اومدم بنویسم برات از کارهای جدیدت یه 2روزی میشه کاملا دور خودت میچرخی تازه کلمه های جدیدی هم یاد گرفتی میگی مثلا: من یا اجی مهدیس رو که میبنی میگی :اقوه. بابا حامد که میبنی میگی :آآآ یا وقتی میخوای بلغلت کنیم  راه ببریمت میگی :اومه. تازه دستات هم تکون میدی که یعنی من بازی میخوام این حرکتت بیشتر برا ابجی مهدیس ...
24 ارديبهشت 1392

تقدیم به دخترهام اخه خیلی دلم گرفته

فرزندان عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتید، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باشید و درکم کنید یادتان  بیاورید وقتی کوچک بودید مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنتان مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایتان تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکنید وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من نگاه نکنید  وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بدید  و عصبانی نشو ید وقتی پاهایم توان راه رفتن ندار...
23 ارديبهشت 1392