مهرسا جونم داری بزرگ میشی
سلام به نازنازهای خودم مهدیس جونمالان که اومدم براتون بنویسم شما خونه نیستی از دیشب رفتی خونه باباجون اینها اخه دوست داشتی یه شب پیش افسانه و نی نی عمه مرضیه بخوابی منم دیدم امروز تعطیل هستی وکاری نداری گذاشتم اونجا بمونی اخ که چقدر ذوق کردی وقتی اومدم لباسهات رو بدم 
الانم مهرسا نازنازی خوابی تا بیدار نشدی اومدم بنویسم برات از کارهای جدیدت یه 2روزی میشه کاملا دور خودت میچرخی تازه کلمه های جدیدی هم یاد گرفتی میگی مثلا: من یا اجی مهدیس رو که میبنی
میگی :اقوه. بابا حامد که میبنی میگی :آآآ یا وقتی میخوای بلغلت کنیم
راه ببریمت میگی :اومه. تازه دستات هم تکون میدی که یعنی من بازی میخوام این حرکتت بیشتر برا ابجی مهدیس یا زمانهای که بابا حامد هست انجام میدی اخه دختر نازم خودت عاقلی میدونی من کار زیاد دارم
زمانهای که با منی فقط میخندی
میخوای من باهات حرف بزنم 
عزیزهای من مهدیس جونم وقتی مهرسا رو میبینم با کارهای که انجام میده یاد تو میفتم که چقدر زود بزرگ شدی انشالا یه روزی برسه خودتون بیاین براثبت خاطراتتون بنویسین
مامان وباباعاشقتونن یه عالمه



مهرسا جونم داری بزرگ میشی
