این روزهای پاییزی با ماه وخورشید
سلام نفسهام
سلام گل دخترهام

شرمنده نتونستم بیام برا نوشتن از بس درگیر درس مهدیس جیگر هستم از طرفی هم مهرسا نازم مریض
بودی مامان فدات بشه 3روزبودبیرون روی شدید داشتی که خداروشکرخوب شدی ازاون طرف دوباره مریض شدی
اخه روز جمعه به اتفاق خاله لیلا وبچه هاش رفتیم پارک که موقع برگشت متوجه شدم شما بی حالی
بعد هم آخر شب تب کردی تا الان هم هنوز خوب نشدی دیروز بردیمت دکترت گفت ویروس هست باید مدت
درمانت طی بشه که خدا کنه زود زود خوب بشی عشقم
اندر احوالات این روزها بگم که مهرسا خانم تازه گیها یادگرفتی بای بای کنی کارجدید دیگه که یادگرفتی
این هست که زبونت رو در میاری ومثل آبجی مهدیس از خودت ادادرمیاری
الهی مامان فدات بشه که هرکاری مهدیس میکنه انجام میدی 
از طرفی هم یادگرفتی لی لی حوضک که برات میکنیم انگشتت رو میزاری کف دستت وبا انگشتات نشون میدی
مهدیس جونم الان اعصابم داغونه به خاطر این که شما امروز تو مدرسه خوردی زمین ولب بالات ورم کرده
دماغت هم خراشیده شده به خاطر همین موضوع میخوام صبح بیام مدرسه ات ببینم چرا حواسشون به
شماها نیست
الانم دیگه باید برم چون کار زیاد دارم بعدا میام برا گذاشتن عکسهای این
چندروزتون فعلا بای بای




این روزهای پاییزی با ماه وخورشید
