پایان 9ماهگی خورشید مامان وبابا مهرسا جیگر
سلام به دخترهای نازمبه قند عسلهای زندگیم
شرمنده مامان دیربه دیر میاد برانوشتن آخه حسابی
این روزها سرگرم شما دوتا وروجک هستم
ازطرفی رفتن به مدرسه مهدیس ورفتن کلاسهای
توجیهی بابت کتابهای درسی
به خاطرتغییرات که کتابهای درسی انجام شده
ودرگیری بابت نوشتن مشقهای مهدیس وروجک
مهدیس جیگر ساعت حدود 1وربع میرسی خونه وبعد از
خوردن ناهار واستراحت میشینی پای مشقهات ومن هم باید مهرسا روبازی
بدم تا حمله ور نشه سمت دفتر وکتابهای شما خلاصه
که تاشماهم کارهات روبخواهی انجام بدی من به خدا میرسم وساعت شده
6بعدازظهر ومن باید کم کم شام شما رو آماده کنم
تاحدود ساعت 7ونیم شما بخوابی آخه عشقم ساعت 6صبح پامیشی وتا اون موقع
هلاکی ازخستگی براهمین نمیتوتنم بیام برانوشتن
ازطرفی هم یه 3روزی خونه نبودیم ورفته بودیم ده
باباجون اینها موسی آباد
چون 3روزتعطیلی بود به خاطر عید قربان
ماهم به دلایلی که دوست ندارم داخل وبلاگ شما بنویسم رفتیم وبرگشتیم خلاصه
که این روزها حسابی کاردارم
الانم اومدم برا تبریک گفتن
امروز پایان 9ماهگی مهرساجونم هوررررررا
.gif)
خورشید زندگیمون 9ماهش تموم شد
9ماه هست که فرشته آسمونی ما
کنارمازندگی میکنه
حسابی قلقلی خانم شیطون شدی
واز طرفی هم
کارهات بامزه شده
کارهای جدید که یاد گرفتی
موقعی که چایی یا اتو رو میبینی لبهات میاری جلو
ومیگی اوف
الهی قربونت برم که ماشاالله تا بابا حامد بهت
اموزش میده سریع یاد میگیری
موقع مشق نوشتن مهدیس هم چون میدونی نباید بری
سمت دفتر وکتابهای آبجی
تا صدات میکنیم نگاهمون میکنی ومیگی اه ودعوامون
میکنی
الهی دورت بگردم یه کار جدید انگشتت رو میاری لب
پایینیت وبوم بوم میکنی
ویه کار بیتربیتی که باباحامد بهت یاد داده
تف میکنی اونم به صورت یه سره وتا من باچیزی
سرگرمت نکنم بیخیال نمیشی
خلاصه الانم وقتی آبجی مهدیس فرستادم مدرسه
ودیدم شماخوابی گفتم بیام برا تبریک ونوشتن کمی ازخاطراتتون الان یه عکس بزارم از دیشب ساعت 12
شب چون آبجی خواب بود وشماهم هی بهونه میگرفتی
مجبور شدیم کارهات بکنم وباباباحامد
بفرستمت تو حیاط تا ب بازی کنی عاشق تاب تاب
بازی کردی
فعلا بر م تا بعدا بیام برا گذاشتن عکسهای این چند روز شما فسقلیها بای بای 
.gif)

این هم مهرسا قرطی ساعت 12 شب موقع رفتن به حیاط وتاب بازی



پایان 9ماهگی خورشید مامان وبابا مهرسا جیگر
