روزهای ماه محرم با ماه وخورشیدمامان وبابا
سلام دخترهای نازم سلام به درودنه های خودم ![]()
الهی مامان فداتون بشه شرمند تونم که انقدر دیر به دیر میام برا نوشتن ![]()
خاطراتتون از اون هفته که اومدم براتون نوشتم که قرار عقیقه
تون بدیم تاامروز اتفاقهای زیادی افتاده اول از همه خداروشکراون هفته شنبه
شب به خوبی مراسم برگزار شد وشام به تمام کسانی
که اومده بودن رسید فقط یه اتفاق خیلی بدافتاد
براباباحامد که باز
خداروشکر به خیرگذشت بابایی موقع بریدن ته دیگ وگذاشتن
روبرنجها حواسش پرت میشه وانگشتش میبره که مجبور میشن ببرنش
درمانگاه و5تابخیه میزنن تاامروزهم دستش جوش نخورده
خداکنه زودزود خوب بشه الهی آمین یارب العالمین
خلاصه بگم از تعطیلی مهدیس بلا که به علت آلودگی هوا مقطع دبستان
تعطیل بود ومهدیس قلقلی کلی کیف کردی ![]()
روز1شنبه که حدودظهر ازخواب پاشدیم وعمه انسیه اومد خونمون ازبس
مهدیس اصرارکرد بیچاره مجبور شد بمونه خونه ما
ازطرفی چون به عمه مرضیه قول داده بود بره خونشون من رفتم دنبال عمه
مرضیه وبا رها تپلی اومد خونه ما تا برگشتم دیدم
مهدیس جونم شما به کمک عمه تونستی اولین کار خیاطی انجام دادی ویه
متکا برا عروسکت دوختی تمام کارهاشم خودت انجام دادی
فقط عمه برات سوزن نخ کرده بود حالا بعد عکسشم میزارم الهی دورت بگردم
که عاشق این جور کارها هستی برعکس مامانت.
اون روز هم کلا روز خوبی بود عمه انسیه توهمون مدت کوتاه یه کلاه جینگیلی
برا مهرساجونم بافت که ازهمین جا ازش تشکر![]()
میکنم خلاصه اون شب تا عمه اینها رفتن ماهم از بس خسته بودیم 3تایی زود
بیهوش شدیم وقتی هم باباحامد ازهیئت اومد من تازه
متوجه شدم کنار شما فسقلیها خوابم رفته .
روز دوشنبه هم که تا بعدازظهر خونه بودیم وبعد رفتیم خونه مامانی تا شب از
همون جا بریم هیئت که خداروشکر مهرسا جونم
توهیئت اذیت نکرد مهدیس هم که عاشق هیئت هست چون دوستاش همه
میان اونجا وکلی با بچه ها بازی میکنه .
روزسه شنبه به بعد مهرسا جونم مریض شد
وحسابی اذیت شدی طوری که
بعدازظهرش بردیمت دکترت گفت ویروس که مااحتمال
دادیم از هوایی آلوده باشه مامانی فدات بشه تب داشتی
تا امروز هم ادامه
داره ومتاسفانه خوب نشدی از دیروز تاالان هم دارم بهت
چرک خشک کن میدم دکترت گفت تا شنبه صبر کن اگر خوب نشد شنبه به
بعد شروع کنم ازخدادمیخواهم الهی به حق خود امام
حسین(ع) زود زود خوب بشی وهیچ بچه ای هم مریض نشه الهی آمین یا رب العالمین
خلاصه روز تاسوعا هم مهدیس جونم شما باباباحامد رفتی بیرون وکلی بهت
خوش گذشته بود کلی دسته جات عزاداری دیده بودی
ومنم به خاطر مریضی مهرسا مجبور شدم خونه بمونم بعدازظهر تاسوعا هم
رفتیم خونه مامانی تا برا پخت حلیم اونجا باشیم آخه
مامانی اینها حدود 12سال هست حلیم میپزن وصبح عاشورا پخش میکنن بین
مردم واین رسم قشنگ از پدر بزگ من آقابزرگ که
حدود 30 سال قبل نذر داشته وبعد از فوتش بابا حاجی این دیگه روبرداشته از
خدا میخوام به حق خود آقا امام حسین حالا حالا این
دیگ برپا بشه الهی آمین. چند تا عکس هم از شما دوتا فسقلیها گرفتم که ب
عد میزارم .روز عاشورا هم خونه مامانی اینها بودیم وظهر
هم رفتیم هیئت بعدهم تا شب اونجا بودیم وهمگی به کمک هم (خاله ها
ودایی ها)خونه مامانی رو جمع وجور کردیم
وشب باکلی
خستگی برگشتیم روزجمعه هم خونه بودیم واستراحت کردیم
تا امروز هم
خونه بودیم این هم از اتفاقات این 1هفته که گذشت
الانم باید زودتر برم برا گذاشتن یه پست دیگه
وگذاشتن یه سری عکس
فعلا
تاخاطرات دیگه بای بای 



روزهای ماه محرم با ماه وخورشیدمامان وبابا
