دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

ماه وخوشید مامان وبابادرروزهای سرد آذرماه

1392/9/21 15:55
نویسنده : احسانه
451 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخترهای نازم به نفسهای خودم

شرمنده که مامان  نتونسته بیاد برا آپ کردن وبلاگتون   آخه دیگه درسهای

مهدیس زیاد شده از طرفی هم مهرسافسقلی اززمانی که راه

میری حسابی من رو خسته کردی

جونم براتون بگه حدود 2هفته پیش پنجشنبه رفتیم باغ خاله الهه اینها که

حسابی خوش گذشت   خاله لیلا وزن دایی ریحانه وباباحاجی

ومامانی هم بودن مهدیس  جونم که حسابی کیف کردی  بادخترخاله هات

مهرسافسقلی شما هم تاتونستی آتیش سوزوندی

خلاصه تا جمعه شب اونجا بودیم وبعد با یه انرژی خوب هفته جدیدروآغاز کردیم

تو اون هفته که گذشت یه اتفاق خیلی بد افتاد   که

خداحسابی دوستمون داشت فقط انقدرمطمئنم که هزارمرتبه  دیگه هم میگم

خود فرشته ها  مواظب شما فرشته کوچولوهایی روزمین

هستن

جونم براتون بگه  درست روزدو شنبه شب  بود که مهرسا جونم ساعت 11شب

بیخوابی زد بود به سرت واز خواب پاشدی وکلی

گریه   دیگه نمیخواستی بخوابی ازاونجاکه آبجی مهدیس خواب بود وباباحامدهم

 خسته من هم دیدم بخوام باشمافسقلی خانم سروکله بزنم حسابی

 سروصدامیکنی وآبجی ازخواب میپره برا همین آوردمت تواتاق خودمون تاباها ت

بازی کنم شماهم تا دیدی درحمام باز هست

هجوم بردی سمت درحموم من هم تاشمارو گرفتم ونشوندم رو پاهام تاباهات

بازی کنم که شما مثل فشنگ ازجات پاشدی ودیگه

نفهمیدم چی شد فقط دیدم تمام صورتت پرازخون وفقط  اززور دردوضربه  که

خورده به پیشونیت غش رفتی ازگریه   باجیغ من

باباحامدهم حسابی ترسید اومد دیدوای روی  ابروت شکاف  خورده ومحکم به 

 لبه میز لوازم آرایش  خورده تنها کاری که باباتونست

بکنه باگازاستریل وبتادین رو زخمت روفشار داد تا به بخیه نکشه تاساعت 2

نصفه شب هم همین طور ابروت رو نگه داشتیم از بس

گریه کرده بودی دیگه رمق نداشتی عزیزم با گریه هات من میمردم وزنده

میشدم هردفعه خودم لعنت میکردم چرا یک لحظه شمارو

اوردم داخل اتاق که این اتفاق برات افتاد ازاون جا که شما حسابی درد داشتی

وفقط گریه میکردی باصدات آبجی مهدیس هم ازخواب

پاشد وکلی گریه کرد  تاصورت شمارودید ازیه طرف هم باید اون روساکت

میکردم کلا خیلی شب بدی بود تاصبح بشه مردم  وزنده

شدم صبح سریع زنگ زدم به دکترت وگفت اگر رو زخمش خون تجمع کرده

وخشک شده احتیاج به بخیه نیست وخودش به مرور

خوب میشه که تاامشب زخمت بود ولی وقتی شام خوردی باباحامد داشت

صورتت میشست خودزخم افتاد  بازهم خداروصدهزارمرتبه

شکرکه اتفاق بدتری برات نیفتاد

خلاصه جونم براتون بگه حدود2روزهم خونه بودیم که خداروشکر صورتت بهتر شد عشق من

ازروز پنجشنبه  اون هفته هم دوتاتون مریض شدید

مهرسا اولش سرماخوردگی    ساده بود ولی از 1شنبه تب شدیدکردی   که منم هول کردم وسربع بردمت دکتر درب منزل که ای کاش

قلم پام خرد میشد این کار رو نمیکردم چون دکتر دیوانه به شما نازگلم دارو

ایبوبروفن داد با 1چرک خشک کن خارجی که دردگرفته

نفهمیده نباید به بچه زیر 1سال ای دارو رو میداده شماهم بدنت واکنش نشون

دادوتمام مثل کهیر ریخت بیرون  که با زدن 1 چهارم آمپول دگزا متازون کمی بهتر شد

از طرفی هم مهدیس جونم شماهم گوشهایت چرک شدید کرده  که به امید

خدا انشالله باخوردن داروهات بهتر بشی

 

خب اینهم از اتفاقهای این چند وقت الان هم برم برا گذاشتن یه سری عکس

فعلا بای  بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

میترا
25 آذر 92 12:33
از مترسکی پرسیدم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدی؟ پاسخ داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یادماندنی است ، پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم . اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی ! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم . گفت : تو اشتباه می‌‌ کنی ! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد !!!!
غزل كوچولو
26 آذر 92 12:03
هميشه تنشون سالم باشن گل دخترامون