دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

اولین رو زمستان با ماه وخورشید مامان وبابا

1392/10/1 10:39
نویسنده : احسانه
421 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخترهای نازم

امروز اومدم برا تبریک گفتن اولین روز از ماه قشنگ زمستان ماه دی

اره نازنازیهای  من وارد ماه قشنگ دی شدیم ماهی که بعد از ماه تیر

 من این ماه رو هم خیلی دوست دارم

اخه نازنازی مامان وبابا دختر دومم خورشید زندگیمون در این ماه متولد شده

ای جانم باورم نمیشه که مامانی داره 1ساله میشه

شما فسقلی من در این ماه زیبا به دنیا اومدی مهرسا ی ما

 

 

خب از این حرفهام که بگذریم براتون  بنویسم ازاتفاقهای این روزها

 

از 4شنبه که مهدیس جونم بردمت دکترگوش وحلق وبینی خدا رو شکر آقای

دکتر گفت با مصرف دوباره

چرک  خشک کن  ویه سری دارو دیگه انشالله زود زود خوب میشی ودوباره باید

برا 10 روز دیگه ببرمت

دکتربرای معاینه که از خدا میخوام به حق آقا امام حسین زود زود خوب بشی

روز 5شنبه هم کلا خونه بودیم ومهدیس جونم مشغول انجام دادن تکالیف

مدرسه بودی وحسابی عشق

 مامان خسته شدی 

روز جمعه هم ساعت 12 ظهر باخاله لیلا اینها قرار گذاشتیم رفتیم توچال

وناهار بردیم اونجا خوردیم که

خدا روشکر خوش گذشت  برا ساعت 5خونه بودیم وسریع آماده شدیم رفتیم

خونه باباجون اینها اخه شب

 یلدا رو یه شب زودتر برگزارکردیم انشالله وقت بشه میام عکس ها رو میزارم

مهدیس نازم یه خرده حال ندار بود برعکس شما مهرسا  فسقلی  که اونجا حسابی آتیش

سوزوندی ودلبری کرد ی برا

عمه هات وحسابی عمه ها از دست کارهات میخندیدن به خصوص از مدل راه رفتنت لبخند

تاساعت 11 شب اونجا بودیم و بعد

 برگشتیم خونه تا شما ها زودتر بخوابید چون کلا خیلی خسته بودید

شنبه هم که اخرین روز ماه آذر بود صبح که از خواب پاشدم تا مهدیس جونی

 آماده ات کنم بری مدرسه

دیدم ای وای من داری توتب میسوزی حالت اصلا خوب نیست منم زنگ زدم به

سرویست وگفتم نمیتونی

بری مدرسه .برا ساعت 9ونیم خودم رفتم مدرسه ات و کارنامه  امتحانات نیمه

ترم اول رو گرفتم که خدا روشکر 

همه رو  خیلی خوب شدی چشمک

روز شنبه هم خونه بودیم تابعدازظهر بعد رفتیم خونه مامانی وباباحاجی آخه

 مامانی آش پشت پای دایی حامد رو پخته بود چون دایی رفته کربلا تا آخر شب

اونجا بودیم وبعد برگشتیم خونه آخه مهدیس نازم شما اصلا حالت خوب نیست

وتب شدیدی داری از طرفی هم مهرسا جونم شماها تونصفه شب تب کردی

که به شماهم دارو دادم

وای خدایا دیگه خسته شدم از بس این دوتا نازنازی من مریض میشن هرکسی

 هم هر توصیه ای میکنه من دارم انجام میدم

یکی میگه کباب زیاد بهشون بده .یکی میگه ابمیوه زیاد بده .یکی میگه تا

 میتونی اسپند دود کن .یکی میگه  فقط سوپ وشلغم بهتون بدم .....................

خلاصه که حسابی کلافه شدم یعنی میشه شما ها زودتر خوب بشید تا منم

خیالم راحت بشه

الانم تا دیدیم شما ها خوابید گفتم بیام برا نوشتن الانم برم  براگذاشتن ناهار

 آخه امروز هم مهدیس جونم شما نرفتی مدرسه باید زودتر ناهار آماده کنم

چون شما از دیروز تا الان هیچ چیزی نخوردی فقط  2تا لیوان اب میوه خوردی

همین

خب این هم ازاولین روز  زمستون الانم برم که کلی کار دارم بعدا میام برا

گذاشتن عکس

فعلا بای بایبای بای

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

میترا
1 دی 92 22:44
ما منتظر عکس ها هستیم
مامان بهار،مهرنگار
2 دی 92 3:16
انشالله هر جه زودتر خوب بشه.نگران شدم مامانی به منم سر بزن خوشحالم می کنی
مامامن عبدالرحمن واویس
4 دی 92 9:21
انشاالله هرچه زودSتر گل دخملیام خوب بشن ممنون عزیزم
میترا
4 دی 92 18:19
آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند آن روزها مال باخته می شدی و این روز ها دلباخته . . .
مهسا
21 دی 92 16:12
راستی تولد مهرسا جونم مبارک باشه ایشالا هرسال خوشحال تر و شاداب تر و موفق تر از پارسال باشه راستی تولد قمری منم پنج شنبه بود فک کنم با مهرسا تو یه هفته بودیم سلام ممنون مهسا جونم ازنظرات خوبی که دادی خوشحال شدم اومدی ووبلاگ دخترهای من سرزدی منتظر