دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

تولد تولد تولدت مبارک مهدیس جونم ماه کوچیک مامان وبابا جشن دندونی مهرسانازم مبارک

1392/4/14 3:06
نویسنده : احسانه
256 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام صدتا سلام

دخترهای نازم همه امید من وبابا به زندگی شمایید

همنجور که تو پست قبلی نوشته بودم این چند روز حسابی سرم شلوغ بود آخه 13تیرماه روزپجشنبه جشن گرفته بودم به مناسبت جشن دندونی مهرسانازم وجشن تولد مهدیس جیگرم  حسابی کار داشتم آخه تمام کارهای جشن رو خودم با کمک بابا حامد انجام دادیم از تمیز کردن خونه  بگیر تاخرید میوه ولوازم آش دندونی وسفارش کیک خرید لوازم تزیین حسابی هم خسته شدیم هم من وهم باباحامد ولی ارزش داشت آخه میدونید شما دوتا خیلی برا من وبابا عزیزهستید

خلاصه که من تونستم امسال با وجود وروجک بازیهای مهرسا نازنازی و کارهای که میکنه این مهمونی برگزار کنم خداروشکر

niniweblog.com

سال 86 بود یه همچین زمانی من داشتم آماده میشدم برا این که صبح برم بیمارستان حضرت زینب برا پذیرش آخه قرار بود خدا به ما یه دختر ناز توپول موپول بده الهی خودم قربونت برم که 6 سال هست کنار من وباباحامد هستی چقدر امروز خوشحال بودی ازاین که برات تولد گرفته بودم خیلی هم خوشحالم که تونستم هر سال برات جشن بگیرم از  خدا میخوام وهمیشه دعا میکنم یه توانی به من بده تا بتونم هرسال برات یه جشن( حتی کوچیک)برات بگیرم

niniweblog.com

مهرسا نازنازی برا شماهم جشن دندونی گرفتم جیگر مامان وقتی رفتیم برا سفارش کیک تو وآبجی آقا فروشنده قنادی حسابی تعجب کرد که انقدر شما  قلقلی من دندون زود در اوردی آخه پسر صاحب قنادی هم دقیقا متولد 27دیماه بودانقدر من وبابا ذوق میکنیم کارهای شما نازنازی زود  داره اتفاق میفته ماشالله هم زودپا زدن با روروئک انجام دادی همچین از اون سر اتاق میای این سمت که انگار دو مارتون میریخندهاز طرفی تا میخوابونیمت همچنان دور اتاق میچرخی که انگار یه بچه 8و9ماه داره میچرخه انقدرهم بامزه سینه خیز میری که من وبابا وآبجی کلی ازدستت میخندیم به خاطرت اسباب بازیهات آخه کلی ذوق میکنی تادستت بهش برسه

niniweblog.com

تازه یه کار بامزه که انجام میدی من وبابا بامهدیس کلی تعجب کردیم اولش فکر کردیم اتفاقی این صدا رو شنیدیم ولی الان کامل 2روز هست لبهات رو بهم فشار میدی و میگی( مام) آره عزیزدلم با صدات من رو صدا میکنی آخ که چقدر ما 3نفر عاشق توهستیم

 

niniweblog.com

 

خلاصه که امروز هم گذشت الان هم که اومدم دارم مطلب مینویسم  ساعت 3 نصف شب هست من  هم از پادرد خوابم نمیبره گفتم بیام وبلاگتون آپ کنم وخاطره هاتون بنویسم الان تا مهرسا قلقلی پانشدی برم بای بای بای بای

 

niniweblog.com

اونقدر شما رو دوست داریم که مطمئنیم هیچکسی اندازه من وبابا شما رو دوست نداره

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)