دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

کارهای شما ماه وخورشید زندگیمون

1392/5/10 3:07
نویسنده : احسانه
142 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزهای دلم شرمنده نفسهای خودم هستم چند روزی نتونستم بیام برا آپ کردن وب

خیلی این چند روز سرم شلوغ بود از روز جمعه که خونه باباجون اینها افطار  دعوت بودیم تا الان

الحمدالله روز جمعه مهرسا نازنازی زیاد اذیت نکردی وآبرومون خریدی چشمکتا دیروقت هم اونجا بودیم مهدیس جیگرم از فیلم دودکش تقلید کرد وبه کمک افسانه جونش وندا جون تونست یه بادبادک قشنگ درست کنه که حسابی هم ذوق میکرد که بادبادک به این قشنگی درست کردههورا

روز شنبه با کلی درگیری موفق شدم مهدیس خانم ساعت 11ونیم از خواب بلندت کنم آخه اسمت رو نوشتم کلاس ژیمناستیک واونجابادوستت آیداکلی کیف میکنی من وآبجی مهرسا1ساعت داخل ورزشگاه هستیم  تاشماکلاست تموم بشه اونجاهم مهرسا قلقلی به خاطر اینکه کلافه نشه  وگریه نکنهگریهبه کمک آیلار وخاله سمیه (دوست من) کلی باهاش بازی میکنیم

شب 1شنبه هم اولین شب قدر بود ومن ازبس خوابم میومدخمیازه نتونستم بیداربمونم وتوفیق اونشب روازدست دادم

روز 1شنبه هم افطار حسینیه فامیلی(موسی آباد)ازطرف فامیل باباحامد دعوت بودیم به خاطر همین ازبعدازظهر رفتیم خونه مامانی که خاله لیلا وخاله الهه بابچه هاشون اومدن شما مهدیس خانم ازبس با محمد حسین وغزل بازی کردی شدی خیس عرق من هم از دستت عصبانیعصبانیمجبور شدم شما توپل خانم دوباره خونه مامانی ببرم حمام از طرفی مهرسا نازم انگار متوجه شده بود مامان اعصاب نداره نازگلم حسابی آروم بود تامامان تونست کارهاش رو بکنه وبریم حسینیه اونجاهم حسابی دختر خانمی بود فقطآخرش دیگه خسته شد که دیگه زود برگشتیم خونه الهی مامان فدای جفتتون بشه ماچ

روز 2شنبه هم که تاظهر استراحت کردیم بعد رفتیم کلاس مهدیس جیگر بعد ازاونم اومدیم خونه وکارهامون کردیم تابراشب که شب احیا بود آماده بشیم مهدیس هم به اتفاق بابای رفت برا احیا ومن مهرساهم خونه موندیم

روز3شنبه  چون روز شهادت حضرت علی (ع) بود تعطیل بودتابعدازظهر خونه بودیم  وحدودساعت 6باباتصمیم گرفت بریم افطار بیرون اولش رفتیم سمت درکه که کلی توترافیک موندیم ازاونجاکه مهدیس شروع کردی به غرغرکردن باباحامد دور زد ورفتیم فرحزاد تارسیدیم همه جا شلوغ وتمام میزها پربود وای که چقدر حسابی کلافه شده بودیمکلافهخب دیگه چاره نبود باید منتظر میومندیممنتظرتاجاخالی بشه

بعدازاین که جاخالی شدوسفارش غذادادیم واستراحت کردیم باباحامد رفت برا دادن پولیولکهتمامی دستگاه خودپرداز قطع بودومجبورشدیم کارت ملی باباروگروبزاریم ههههههههههقهقهه

بعدازتهیه پول باکلی مکافات وپیداکردن بانک بالاخره موفق شدیم به سمت خونه حرکت کنیملبخند

واین هم بیرون رفتن ما باماجراهای قشنگش

امشب شب آخر لیلة القدرهست ومن منتظرم تا باتلویزیون قرآن سربگیرم گفتم برای این که خوابمخمیازه نره بیام خاطرات شما دوتافسقلی بنویسم

 

niniweblog.com

 

 

راستی یه کار جدیدگیس گلابتون مامان یاد گرفته آره عزیزدلم شما نازنازی یاد گرفتی نانای میکنی

niniweblog.comالهی خودم فدات بشم این کشف رو من به اتفاق آبجی مهدیس کردیم شب گذشته که بیرونم بودیم یه ماشین ازبغلمون رد شد صدای اهنگ روکه شنیدی شروع کردی خودت رو تکون دادی  ومن که برات ازموبایلم آهنگ گذاشتم مجددا همین کار کردی  امروزهم که برات دوباره آهنگ گذاشتم شروع کردی خودت روتکون دادی

 

فعلابای بای تا بعدابیام برا گذاشتن عکسهاتون بای بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)