دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

سرگرمی های این روزهامون بامهرساقلقلی ومهدیس نازنازی

1392/5/14 16:20
نویسنده : احسانه
172 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخترهای بهتر ازگلم

این چندروز اتفاقات زیادی افتاده که اومدم الان که وقت دارم براتون بنویسم

اول از همه بگم روز پنجشنبه برا خیرات مامان جون (مامان باباحامد )16کیلو سبزی خوردن با پنیر ونون سنگک گرفتیم با حدو 150تا ظرف برا درست کردن خیراتی برا افطار وتصمیم گرفتیم ببریم شاه عبدالعظیم من هم به عمه ها زنگ زدم گفتم بیان اونجا وافطار هم دور هم باشیم  خلاصه ازاونجا که خدا به خواهد برا اولین بار جور شد یه جای زیارتی مهرسا قلقلی رو ببریم که خدا رو شکر خیلی خوب بودمهدیس گلم هم با بودن افسانه وندا دیگه پیش من هم یه لحظه بند نبود وتمام شب با اونها بود فقط موقعه ............من بردمش خنده که اونجا متوجه شدم پاهای دختر گلم زخمی شده ناراحت چقدر اعصاب مامان خرد شد که تعریف کردی موقع بازی با پارسا و محمد خوردی زمین کلی هم درد داشتی ولی به روی خودت نیاوردی الهی مامان قربون مظلومیت بشه ماچ ماه کوچک من

روز جمعه هم تا بعدازظهر خونه بودیم بعد رفتیم که بابا ماشین رو بنزین بزنه وهم یه سر خونه مامانی بزنیم حدود ساعت5ونیم بود رسیدم بابا مارو پیاده کرد وگفت شما برید تامن جای پارک پیدا کنم ماهم خوشحال وخندان به سمت خونه مامانی در حرکت بودیملبخند که یک دفعه مهدیس شروع کرد به جیغ کشیدن   

niniweblog.comمن هم ازهمه جا بی خبر گفتم مهدیس مامان چرا جیغ میکشی که چشمتون روز بد نبینه یه سگ گنده کنار درب خونه مامانی خوابیده بود وداشت مارو نگاه میکرد حالا ما می دویدیم  بابا حامد هم فکر کرده بوده ما داریم تو کوچه بازی میکنیم وقتی متوجه جیغهای مهدیس شد تازه ماشین رو نگه داشت  وازبودن سگ خبر دارشد زنگ زدیم باباحاجی واومد پایین وسگ رو از اونجا دور کرد حیوان خدا بیچاره یه پاشم شل بود کلی هم بعدش غصه خوردیم مهدیس هم گفت مامان این خاطرم رو تو وبلاگم بنویس من هم بهت قول دادم بیام بنویسم عشق من

niniweblog.com

خب حالا بنویسیم از روز شنبه که مهرسا قلقلی یه کار جدید بلد شده

niniweblog.comگل دخترم  چهار دست و پا رفتن یاد گرفته الهی قربونت برم برا بار اول مهدیس دیدت وشروع کرد من رو صدا زدن من اولش باورم نشد بعد که دیدم وای که چقدر ذوق زده  شدم کلی برات دست زدم که دیدم توهم داری میخندی وذوق میکنی از کار جدیدی که یاد گرفتی  الهی مامان فدای خنده هات بره

یه کار جدید دیگه که یاد گرفتی وباباحامد کشف کرد دست زدن هست عزیز دلم

niniweblog.com

خب جیگرمامان میبینم که دیگه یواش یواش داری برا خودت خانمی میشی ماشالله تو کارهات زودتر آبجی مهدیس بوده خب طبیعی هست به خاطر این که شما یه معلم خیلی باحال ورقاص داری به اسم مهدیس که تماما برا شما یا میرقصه یا باهات حرف میزنه ویابازی میکنه

niniweblog.com

خلاصه براتون بگم از 1شنبه که نی نی عمه انسیه به دنیا اومد هورااااااااااااااااااااهورا

یه دختر تپل ومپل مثل مهدیس ومهرسا ماشالله انقدر نازه وخوشگل که دلت میخواد بخوریش مثل هلو سفید وبامزه هست  حالا وقت بشه میام عکسهای که امروز خونه باباجون ازتون گرفتم میزارم

امشب افطار خونه بابا جون هستیم ولیمه نی نی عمه انسیه هست زهرا تپلی الان باید برم حاضر بشم وبعد مهرسا نازنازی رو حاضر کنم  مهدیس خانم نازنازی هم که نیست  از دیروز بعد از اینکه رفتیم دیدن عمه انسیه بیمارستان با عمه معصومه وافسانه وعمه مرضیه رفتی خوش گذرنی خونه عمه معصومه وشب هم اونجا خوابیدی تا اونجا هم که اطلاع پیدا کردم تا ساعت 4صبح بیدار بودیعصبانیوای ازدست تو تپل خانم حالا دوباره بانظم خوابت مشکل پیدا میکنیم

 

 

niniweblog.com

اگه  همه دنیا رو بگردم میبنیم که خدا هیچ چیز با ارزشی نمیتونست

 بهم هدیه کنه جز شما دوتا ماه وخورشید

 

niniweblog.com

الان برم تا بعد بیام برا گذاشتن عکسهاتون بای بای بای بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان عبدالرحمن واويس
23 مرداد 92 9:57
قدم نورسيده مبارك عزيزم
راستي عيدكذشتتون مبارك


ممنون عزیزم عیدبراگل پسرهای شماهم مبارک