اولین رفتن به کوه مهدیس ومهرسا
سلام به قند عسلهام به دخترهای نازم
امشب یه کوچولو وقت دارم بیام بنویسم از خاطراتتون آخه این هفته حسابی درگیرم از یه طرف فردا پایان 7ماهگی مهرساقلقلی هست
باید بریم برا گرفتن قد ووزن از یه طرف هم کلی مهمونی تواین هفته دعوتیم که فکرنکنم بتونم بیام برا نوشتن خاطراتتون فقط خداکنه بتونم وقت کنم بیام برا عکس پایان 7ماهگی قلقلی مهرسا

خب بنویسم از رفتن به کوه باشما نازنازیها
روز جمعه قرار بود مهدیس وباباحامد برن به کوه البته با پسرعموبابا(عمومهدی)ومیلاد پسرش
پنجشنبه شب باباحامد لوازم رفتن به کوه آماده کرد ومهدیس نازنازی هم از ذوق رفتن به کوه سریع رفت
خوابیدآخه قراربود ساعت 5صبح حرکت کنید
صبح جمعه من برانماز صبح بلند شدم متوجه شدم ساعت 6هست وشماها هنوز نرفتین سریع بابا روبیدار
کردم وبعد مهدیس رو بابازنگ زد به عمومهدی که متوجه شد برنامه اونها برا اومدن کوه کنسل هست
مهدیس یه مقدارپکر شد ولی بابای گفت خودمون میریم همون موقع صدای خنده مهرسانازنازی از تواتاق
متوجه شدیم باباگفت حالاکه قراربریم بیاید همه باهم بریم مهرساهم که پاشده منم سریع آماده شدم و
به این صورت شد که درتاریخ 92.5.25 اولین رفتن به کوه مهرساومهدیس رقم خورد
ساعت 7صبح رسیدیم داراباد آخه چندسال پیش اون موقوع که هنوز مهدیس جینگیلی تو دلم بودی یه بار
به اتفاق عمها اومده بودیم اینجا که دفعه قبل من فقط پایین کوه وایسادم ولی این دفعه بعد ازاین که جای
نشستنمون مشخص کردیم من به اتفاق مهدیس تا آخرین ایستگاه رفتیم ولی من مردم وزنده شدم آخه
من هم ازارتفاع وحشت دارم وهم از پادرد داشتم میمردم ولی مهدیس جیگر شما همین جور مثل گوله
میرفتی بالا که بالاخرهو قتی رسیدیم بالا برا این که یه وقت آبجی مهرسا بابا رو اذیت نکنه راضی شدی
به برگشتن حدو ساعت 9 هم رسیدیم پایین کوه که به خاطر این که مهرسا حسابی باباباحامد بازی
کرده بود وخسته بود مجبورشدیم سریع برگشتم سمت خونه این هم از روز جمعه بیاد ماندنی
الان هم برم که کلی خسته ام

این هم چندتا عکس از سفر به کوه

مهرسا درپایین کوه

مهدیس دربالاکوه

مهدیس در کوه پیمایی

مهدیس ومهرسادرداراباد



اولین رفتن به کوه مهدیس ومهرسا
