دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

آخرین روزهای مرداد واولین روزهای ماه شهریورباشما ناز نازیهای خودم

1392/6/4 12:35
نویسنده : احسانه
188 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به قند عسلهام

به تاج سرهام

نتونسته بودم بیام برا آپ کردن وبلاگتون آخه حسابی سرگرم بودیم این روزها

اول از همه بگم مهرسا خانوم قندی اولین جشن نامزدی دوشنبه 28مرداد رفتیم به اتفاق هم اولش شما

رفتی پیش بابای تا من ومهدیس اماده بشیم حدود نیم ساعت بعدش گرفتمت ازباباحامد کلا توسالن

 خوب بودی خدا روشکر اذیتم نکردی وواکنشت به اهنگ وسروصدا زیادنبودوکلا همه اش دست میزدی

ودیگران بادیدن کارهات ذوق میکردن آخرشب هم من به اتفاق شمادوتا فسقلی ها رفتیم خونه عزیز من(مادربزرگ)

وشب اونجا بودیم به اتفاق فامیلهای من وخاله ها آخه یه چندسالی بود این جوری زن هادورهم جمع

 نشده بودیم تاروز سه شنبه هم اونجا بودیم وشب دوباره ازهمون جا حاضرشدیم ورفتیم عروسی

فامیلهای بابا حامداز اون جاکه مهدیس گلم شماومهرسا دعوت نداشتید مجبور  شدیم شماروبردیم خونه

خاله لیلا ولی مهرسا رو با خودمون بردیم ویه مقدار شما ناراحت شدی که چرا مهرسا بیاد من نیام که

باباحامد برات توضیح داد وشما تا مقداری از ناراحتیت کم شد خلاصه که شب وقتی اومدیم دنبالت خیلی

بهت خوش گذشته بود وکلی با محمد حسین وزهرا بازی کرده بودی

روزچهارشنبه هم ناهار خونه دوستامون دعوت بودیم خاله سمیه بادختراش ذوق اومدن شما رو داشتن

حدود ساعت 1رسیدیم قبل از ماهم خاله نرگس دوست من با دخترش مرجان اونجا بودن تا بعدازظهر

هم پیش بودیم وبعدبرگشتیم خونه 

پنجشنبه از بس شما فسقلیها خسته بودبد تا ظهرخوابیدین من هم  به تمام کارهای خونه رسیدم

چمعه هم عمه انسیه خونمون اومد آخه خونشون بنایی داشتن چون زهرا 20روزهست به دنیا اومده

گفتیم تو گرد وخاک نباشه این شد که تاشب پیش ما بودن از طرفی مهدیس برا بودنشون ذوق میکرد از

طرفی تا ازمهرساقلقلی غافل میشدیم باسرعت خودش رو میرسوند به زهرا فسقلی  تا بهش چنگ

بندازه کلا اون روزخونمون بساطی بود

روز شنبه هم که آخرین روز کلاس مهدیس جونی بود آخرین روزهم دوستات آیدا وآیلار ومرجان به اتفاق

ماماناشون اومدن یه سر خونمون که کلی خوش گذشت از اونجا که باباحامد هم رفته بود نمایشگاه بین

 المللی نبود تا ساعت 3 پیش هم بودیم شب هم رفتیم خونه عمه اکرم ومهدیس نازنازی شما شب اونجا

 خوابیدی وقرارشدبعدازظهر روز 2شنبه بیای خونه به قول خودت رفتی تعطیلات آخر تابستون خوش

 بگذرونی من ومهرسا هم 1شنبه بعدازظهر رفتیم خونه خاله لیلا آخه محمد حسین پاش روز جمعه

باغ خاله الهه اینها گیر کرده لای پره دوچرخه الهی خاله براش بمیرهناراحتپاش رو بخیه زیاد زدن فقط خدا

 رحم کرده که کارش به جراحی نکشیده

خلاصه این هم از اتفاقات این 1 هفته غیبت که نیومدم از فردا هم دوباره کارهام شروع میشه آخه روز

چهارشنبه هم عروسی دختر عمه من

 هست  به خاطر این که خیلی کار دارم فکر نکنم بتونم زود بیام برا نوشتن خاطراتتون از الان گفتم انشالله

 زود میام برا گذاشتن عکسهای عروسی جدیده  که میریم

 

 

 

راستی فراموش کردم بگم یه خبرداغ دارم یه خبرداغ دارم

 

 

دوتا از مرواریدها بالایی مهرسا نازنازی دراومده من هم روزشنبه تازه

متوجه شدم جالبیش این هست که دندون وسطی سمت راستی

ودندون کنار نیشت در اومده

الان هم برم برا گذاشتن عکسهای این چند روز فعلا بای بای بای بای 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)