یک معجزه
سلام به نفسهای خودم
اومدم این معجزه رو بنویسم برم
آخ که هنوز بایادآوریش میمیرم زنده میشم
از کجا بگم امروز کلا یه روز خوب بود مهرسا جونم شما تاحدود ظهر خواب بودی بعدازظهر هم که مهدیس
نازم از خونه عمه برگشتی تا شب هم که بابا بیاد کلی با2تاتون بازی کردم بعد از اومدن بابا وخوردن شام
کمی میوه اوردم
حدود ساعت 11 ربع بود داشتیم میوه میخوردیم وبابا هم مشغول تماشای برنامه 90بود یکدفعه ازشما
مهرسا غافل شدم دیدم عشقم همه عمرم کبود شده نگو یه تیکه از سیب من دستت بوده
وخوردی وای داشتم میمردم فقط دادمیزدم وحضرت عباس صدا میکردم
وای چه لحظه بدی بود خیلی داغون شدم اون لحظه باباحامد مهرسا رو برگردوند انقدر زد پشتت تا
اوردی بالا ولی کلی خون از دهنت اومد نمیدونیم چرا؟
باباحامد فقط یاعلی میگفت الان که دارم میگم هنوز دارم گریه میکنم مهدیس جونم شما کلی گریه کردی
الان هم با تمام وجودم میگم
این یه معجزه بود و خدا مهرسا رو به ما برگردوند
خدا رو صد هزار مرتبه شکر



یک معجزه
