دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

یک معجزه

1392/6/5 1:55
نویسنده : احسانه
158 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به نفسهای خودم

اومدم این معجزه رو بنویسم برم

آخ که هنوز بایادآوریش میمیرم زنده میشم

از کجا بگم امروز کلا یه روز خوب بود مهرسا جونم شما تاحدود ظهر خواب بودی بعدازظهر هم که مهدیس

نازم از خونه عمه برگشتی تا شب هم که بابا بیاد کلی با2تاتون بازی کردم بعد از اومدن بابا وخوردن شام

کمی میوه اوردم

حدود ساعت 11 ربع بود داشتیم میوه میخوردیم وبابا هم مشغول تماشای برنامه 90بود یکدفعه ازشما

 مهرسا غافل شدم دیدم عشقم همه عمرم  کبود شده نگو یه تیکه از سیب  من دستت بوده

وخوردی وای داشتم میمردم فقط دادمیزدم وحضرت عباس صدا میکردم

وای چه لحظه بدی بود خیلی داغون شدم اون لحظه باباحامد مهرسا رو برگردوند انقدر زد پشتت  تا

اوردی بالا ولی کلی خون از دهنت اومد نمیدونیم چرا؟

باباحامد فقط یاعلی میگفت الان که دارم میگم هنوز دارم گریه میکنم مهدیس جونم  شما کلی گریه کردی

الان هم با تمام وجودم میگم

این یه معجزه بود و خدا مهرسا رو به ما برگردوند

خدا رو صد هزار مرتبه شکر

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان کیان
5 شهریور 92 11:56
واییییی عزیزم خدا رحم کرده

الان در چه حاله؟؟نفهمیدی اون خونا واسه چی اومده بود؟؟

ای بابا منم همش از این لحظه میترسم ولی میدونم با این فضولیهای کیان آخرش یه اتفاقی اینجوری میفته خدا خودش مواظبشون باشه خیلی ناراحت شدم


الحمدالله خوبه ولی تاصبح شیر نخورد فکر کنم گلوش زخم شده الان هم به زور یه ذره شیر میخوره انشالله که برا هیچ بچه ای اتفاق نیفته
مامان عبدالرحمن واویس
8 شهریور 92 16:40
واااااااااااااااااااای عزیزم داشتم میخوندم کل بدنم سیخ شده بود خداروشکر که بخیرگذشت
شکی نکن عزیزم که معجزهای بیش نبوده


ممنون عزیزم خدا روشکر آره مطمئنم معجزه بوده
مامي نسيم
27 شهریور 92 15:52
اخي عزيزم خدا رو شكر كه بخير گذشت خوبه كه باباش بوده مردا اين جور وقتا مسلط ترن به اوضاع
احسانه جون با افتخار لينكت كردم عزيزم


ممنون عزیزم