دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

روزهای شهریور با ماه وخورشید مامان وبابا

1392/6/13 3:20
نویسنده : احسانه
169 بازدید
اشتراک گذاری

سلام قندعسلهام سلام

سلام به دردونه های خودم

چندوقتی وقت نشد بیام براتون بنویسم

آخه عزیزهای دلم حسابی سرمون شلوغ  بود

از روز چهارشنبه شروع کنم که عروسی دعوت بودیم اون هم چه عروسی هوراروز چهارشنبه که تا

ازخواب پاشدیم بعد از خوردن صبحانه کارهامون کردیم برا رفتن به عروسی (دختر عمه من)چون راه دور بود

قرارشد زود راه بیفتیم که حداقل زود برسیم وازمهمونی یه چیزی بفهمیم حدود ساعت 5ازخونه زدیم بیرون

 ولی چشمتون روز بد نبینه تارسیدیم به باغ که در حوالی کرج بود حدود ساعت 8شب بود باز خدا روشکر

 مهرساجونم شما بیشتر راه خواب بودی وخیلی من رو اذیت نکردی   ولی مهدیس مامان شما تابه اونجا

 برسیم طبق معمول که تو ماشین میشینی ماروکلافه کردیکلافهازبس غرغرکردی ازاونجاکه باباحامد

هم فراموش کرده بود کیف پولش روبرداره شما بهونه میگرفتی گرسنه ام هست تابالاخره یه جا

ایستادیم تابقیه ماشینها برسن(باباحاجی )و(دایی حامد)که خداخیربده دایی حامدروتازن دایی بهش

 گفت مهدیس گرسنه هست سریع براشما خوراکی خرید وشما کمی آروم شدی ودیگه غرغرنکردی

ولی خوب تا به اونجا رسیدیم قرارشد انقدر بخوریم در حد انفجار خندهازبس تو راه بودیم مردیم از خستگی

ولی درکل عروسی خاطر انگیزی بود و به شما دوتافسقلیها خیلی خوش گذشت ازبس مهدیس

داخل محوطه باغ  بود یا داخل سالن  پیش من  ومهرسا قلقلی هم که اون شب بغل همه بود جز خودم 

مهدیس فسقلی شما هم تا تونستی رقصیدی شاباش هم خوب جمع کردی حدود 30 هزارتومن

مهرسا هم حدود 20تومن بهت پول دادن همینجوری  ازبس بااون لباس جینگیلت مثل عروسک ها شده

بودی مامان فدای خوشگلیاتون بشهماچ

 

  

پنجشنبه هم تاظهر خواب بودیم وبعدازظهر بابارفت مغازه من هم با شما دوتا فسقلی ها کلی بازی کردم

بعد هم به کمک مهدیس جونم پاشدیم کیک پختیم کلی هم خندیدم از دست فوضولیهای مهرسا که

عکسهای کارهش رو بعدا میزارم تاشب که بابا اومد کلی 3تایی خوش گذروندیم الهی فدای 2تاتون بشم

که اگر شماجیگرهای من نبودید مامان احسانه دق میکرد

 

روز جمعه هم تا ازخواب پاشدیم صبحانه خوردیم شما نازنازیهابا باباحامد رفتید توحیاط بابا هم رفت سه

چرخه مهدیس جونم از داخل انباری اورد مهرسا رو سوارش کرد مهدیس با دوچرخه خودش بازی میکرد

مهرساهم باسه چرخه چقدرهم عشق من ذوق کردی سوار سه چرخه شدی به قول بابا میگه متوجه

شده بودی سوار وسیله جدیدت کردیم تاظهر پایین بودید مشغول بازی بعد هم اومدید بالا برا خوردن ناهار

که من هم برا ناهار غذای مورد علاقه مهدیس جونم درست کردم پیتزا که وقتی متوجه شدی کلی قربون

صدقه من رفتی الهی دورت بگردم که حرف زدنت مثل عسل شیرینه کلی به دلم میشینهقلب

 

روز شنبه  چون   پاتختی دعوت بودیم به علت این که راه عروسی دور بود و دلایل دیگه که خودشون

میدونن 2روز بعد گرفته بودن مراسم رو وماهم  چون مشغول رفتن به مهمونی بودیم  وکل روز درگیر

انجام کارهامون  بودیم نفهیمیدیم روز مون چه جوری گذشت وتا رسیدیم خونه از بس خسته بودیم

 خمیازه زود خوابیدیم 

 

روز1شنبه هم صبح زود پاشدیم  به خاطر این که مدرسه مهدیس جونم جلسه اولیاء ومربیان گذاشت بود

مهدیس نازم به خاطر این که نباید میومدی تنها تو خونه موندی ومشغول تماشاکردن تلویزیون شدی تا ما

برگردیم ماهم بعد حدود2ساعت که کتابهات رو گرفتیم برگشتیم خونه که شما 

عشق من بادیدن کتابهات ودفترهای که مدرسه داده بود کلی ذوق کردی الهی فدات بشیم که امسال

 کلاس ا ولی هستی چقدرهم ذوق داری که میخوای باسواد بشی

شب هم عمه مرضیه وندا عمه معصوم وعمه انسیه یه سراومدن خونمون که من هم شام درست کردم

 وهمه رونگه داشتم خونمون چون باباحامد وعمه معصوم شام دعوت داشتن برای ختم مامان بزرگ

 افسانه شب هم بعد سالن همه اومدن خونه ما عمه اکرم وافسانه هم اومدن وکلی مهرسا فسقلی

چلوندنت شما هم تا تونستی دلبری کردی تا ساعت 12 هم خونمون بودن تا رفتن ماهم از خستگی

بیهوش شدیم

روز 2شنبه هم چون تعطیل بود بابا حامد خونه بود وتا ظهر مشغول درست کردن بادوم های که از باغ

باباجون اورده بودن شدیم وبعدازظهر هم خاله لیلا زنگ زد گفت یه سر میایم خونتون وحدود ساعت

8رسیدن وتاآخرشب دورهم بودیم وکلی گفتیم وخندیدم 

 

 

روز سه شنبه هم تا ظهر خواب بودیم  بعد هم بابا اومد خونه  وناهار خوردیم بعدازظهر هم چون من وقت

 دکتر داشتم باهم رفتیم بیرون وبعد از اونجا چون بابا مغازه کار داشت مجبور شدیم یه 2 ساعتی رفتیم

خونه خاله لیلا که اونجا هم بازشما مهدیس خانم حسابی شیطونی کردی وتا تونستی آتیش سوزوندید

 با محمد حسین وزهرا  خاله بعد هم که اومدیم خونه بعد از خوردن شام من شمافسقلیها رو زود

 خوابوندم آخه قرار روز چهارشنبه بعدازظهر یه اتفاق خوب بیفته

 

 

 

مهدیس جونم قراره بره برنامه عموپورنگ هورا

 هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمیدونی چقدر ذوق داری موقع خواب گفتی مامان تا صبح خیلی

مونده تا موقع که خوابت بگیره یه چیزی حدود 2ساعت طول کشید

تابخوابی ازذوقی که داری الهی دورت بگردم   

 

خدا کنه فردا اجازه بدن وشما فسقلی بتونی با عموپورنگ عکس بندازی

خب الانم برم دیگه برا گذاشتن عکسهای این چند روز شماها تا صبح ببینم چی میشه فعلا بای بای بای بای 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)