روزهای شهریور با ماه وخورشید مامان وبابا
سلام قندعسلهام سلام
سلام به دردونه های خودم
چندوقتی وقت نشد بیام براتون بنویسم
آخه عزیزهای دلم حسابی سرمون شلوغ بود
از روز چهارشنبه شروع کنم که عروسی دعوت بودیم اون هم چه عروسی
روز چهارشنبه که تا
ازخواب پاشدیم بعد از خوردن صبحانه کارهامون کردیم برا رفتن به عروسی (دختر عمه من)چون راه دور بود
قرارشد زود راه بیفتیم که حداقل زود برسیم وازمهمونی یه چیزی بفهمیم حدود ساعت 5ازخونه زدیم بیرون
ولی چشمتون روز بد نبینه تارسیدیم به باغ که در حوالی کرج بود حدود ساعت 8شب بود باز خدا روشکر
مهرساجونم شما بیشتر راه خواب بودی وخیلی من رو اذیت نکردی ولی مهدیس مامان شما تابه اونجا
برسیم طبق معمول که تو ماشین میشینی ماروکلافه کردی
ازبس غرغرکردی ازاونجاکه باباحامد
هم فراموش کرده بود کیف پولش روبرداره شما بهونه میگرفتی گرسنه ام هست تابالاخره یه جا
ایستادیم تابقیه ماشینها برسن(باباحاجی )و(دایی حامد)که خداخیربده دایی حامدروتازن دایی بهش
گفت مهدیس گرسنه هست سریع براشما خوراکی خرید وشما کمی آروم شدی ودیگه غرغرنکردی
ولی خوب تا به اونجا رسیدیم قرارشد انقدر بخوریم در حد انفجار
ازبس تو راه بودیم مردیم از خستگی
ولی درکل عروسی خاطر انگیزی بود و به شما دوتافسقلیها خیلی خوش گذشت ازبس مهدیس
داخل محوطه باغ بود یا داخل سالن پیش من ومهرسا قلقلی هم که اون شب بغل همه بود جز خودم
مهدیس فسقلی شما هم تا تونستی رقصیدی شاباش هم خوب جمع کردی حدود 30 هزارتومن
مهرسا هم حدود 20تومن بهت پول دادن همینجوری ازبس بااون لباس جینگیلت مثل عروسک ها شده
بودی مامان فدای خوشگلیاتون بشه

پنجشنبه هم تاظهر خواب بودیم وبعدازظهر بابارفت مغازه من هم با شما دوتا فسقلی ها کلی بازی کردم
بعد هم به کمک مهدیس جونم پاشدیم کیک پختیم کلی هم خندیدم از دست فوضولیهای مهرسا که
عکسهای کارهش رو بعدا میزارم تاشب که بابا اومد کلی 3تایی خوش گذروندیم الهی فدای 2تاتون بشم
که اگر شماجیگرهای من نبودید مامان احسانه دق میکرد

روز جمعه هم تا ازخواب پاشدیم صبحانه خوردیم شما نازنازیهابا باباحامد رفتید توحیاط بابا هم رفت سه
چرخه مهدیس جونم از داخل انباری اورد مهرسا رو سوارش کرد مهدیس با دوچرخه خودش بازی میکرد
مهرساهم باسه چرخه چقدرهم عشق من ذوق کردی سوار سه چرخه شدی به قول بابا میگه متوجه
شده بودی سوار وسیله جدیدت کردیم تاظهر پایین بودید مشغول بازی بعد هم اومدید بالا برا خوردن ناهار
که من هم برا ناهار غذای مورد علاقه مهدیس جونم درست کردم پیتزا که وقتی متوجه شدی کلی قربون
صدقه من رفتی الهی دورت بگردم که حرف زدنت مثل عسل شیرینه کلی به دلم میشینه

روز شنبه چون پاتختی دعوت بودیم به علت این که راه عروسی دور بود و دلایل دیگه که خودشون
میدونن 2روز بعد گرفته بودن مراسم رو وماهم چون مشغول رفتن به مهمونی بودیم وکل روز درگیر
انجام کارهامون بودیم نفهیمیدیم روز مون چه جوری گذشت وتا رسیدیم خونه از بس خسته بودیم
زود خوابیدیم

روز1شنبه هم صبح زود پاشدیم به خاطر این که مدرسه مهدیس جونم جلسه اولیاء ومربیان گذاشت بود
مهدیس نازم به خاطر این که نباید میومدی تنها تو خونه موندی ومشغول تماشاکردن تلویزیون شدی تا ما
برگردیم ماهم بعد حدود2ساعت که کتابهات رو گرفتیم برگشتیم خونه که شما
عشق من بادیدن کتابهات ودفترهای که مدرسه داده بود کلی ذوق کردی الهی فدات بشیم که امسال
کلاس ا ولی هستی چقدرهم ذوق داری که میخوای باسواد بشی
شب هم عمه مرضیه وندا عمه معصوم وعمه انسیه یه سراومدن خونمون که من هم شام درست کردم
وهمه رونگه داشتم خونمون چون باباحامد وعمه معصوم شام دعوت داشتن برای ختم مامان بزرگ
افسانه شب هم بعد سالن همه اومدن خونه ما عمه اکرم وافسانه هم اومدن وکلی مهرسا فسقلی
چلوندنت شما هم تا تونستی دلبری کردی تا ساعت 12 هم خونمون بودن تا رفتن ماهم از خستگی
بیهوش شدیم

روز 2شنبه هم چون تعطیل بود بابا حامد خونه بود وتا ظهر مشغول درست کردن بادوم های که از باغ
باباجون اورده بودن شدیم وبعدازظهر هم خاله لیلا زنگ زد گفت یه سر میایم خونتون وحدود ساعت
8رسیدن وتاآخرشب دورهم بودیم وکلی گفتیم وخندیدم

روز سه شنبه هم تا ظهر خواب بودیم بعد هم بابا اومد خونه وناهار خوردیم بعدازظهر هم چون من وقت
دکتر داشتم باهم رفتیم بیرون وبعد از اونجا چون بابا مغازه کار داشت مجبور شدیم یه 2 ساعتی رفتیم
خونه خاله لیلا که اونجا هم بازشما مهدیس خانم حسابی شیطونی کردی وتا تونستی آتیش سوزوندید
با محمد حسین وزهرا خاله بعد هم که اومدیم خونه بعد از خوردن شام من شمافسقلیها رو زود
خوابوندم آخه قرار روز چهارشنبه بعدازظهر یه اتفاق خوب بیفته

مهدیس جونم قراره بره برنامه عموپورنگ 
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نمیدونی چقدر ذوق داری موقع خواب گفتی مامان تا صبح خیلی
مونده تا موقع که خوابت بگیره یه چیزی حدود 2ساعت طول کشید
تابخوابی ازذوقی که داری الهی دورت بگردم
خدا کنه فردا اجازه بدن وشما فسقلی بتونی با عموپورنگ عکس بندازی
خب الانم برم دیگه برا گذاشتن عکسهای این چند روز شماها تا صبح ببینم چی میشه فعلا بای بای



روزهای شهریور با ماه وخورشید مامان وبابا
