روزهای خوب بهاری
سلام دخترهای گلم چند روزی وقت نداشتم بیام براتون بنویسم این چند روز سرم شلوغ بوده روز پنجشنبه که بعد ازظهر خونه بودیم جمعه هم تا بعد ازظهر خونه بودیم بعد رفتیم برا کادوئی عمه هاتون (مرضیه وانسیه)ماشین رخت شویی دستی خریدیم مهدیس خانم نازم شما که کلی ذوق داری بابت این که دیگه دور برت پر میشه از هم بازی با مهرسا ودختر عمه های جدیدتون میخواید خونه باباجون کولاک کنید هههههههههه
مثل خونه مامانی که میریم با غزل وحسنا وحلما ومهرسا با بودن محمد حسین دیگه آدم خل نشه خیلی
خلاصه که بعد از خرید هم باباحامد رفت برامون بستنی مورد علاقه شمارو خرید خوردیم برامن هم فالوده شیرازی با بستنی سنتی که عاشقشم
ولی مهرسا نازنازی افتاده بودی رو دنده چپ نذاشتی من بستنی بخورم زده بودی زیره گریه ول کن هم نبودی هر چی بابا بردت بیرون ماشین چرخوندت تا من بستنی بخورم شاید ساکت بشی نشد که نشد
منم کلافه شدم به بابا گفتم مهرسا خانم نمیخواد امشب بی خیال گریه بشه راه بیفت بریم تا رسیدیم خونه اروم شدی انگار نه انگار قبلش چه گریه ای میکردی
اینم خاطری شد از بستنی خوردن ما تویه روز قشنگ بهاری وقت کنم میام بازم براتون مینویسم اخه این چند روز در گیر کارهای تولد شماهستم مهدیس خانم اخه میخوایم برات روز چهارشنبه تو پیش دبستانی هم زمان با تولد حضرت زهرا جشن بگیریم اخه شما روز تولد حضرت زهرا به دنیا اومدی 2تا تولد داری یه کی این یکی هم 14 تیر الانم دیگه باید برم مهرساخانم از خواب پاشد تا نزده زیر اواز بای بای 



روزهای خوب بهاری
