خاطرات 11 اردیبهشت روز تولد مهدیس وروز مادر
سلام گل دخترهای مامان وباباما تصمیم گرفتیم این روز برا مهدیس گلم تولد بگیریم آخه شما روز تولد حضرت زهرا به دنیا اومدی جیگر مامان دیدم اگه با این تولدت برات تو پیش دبستانی جشن بگیریم بیشتر خوشحال میشی برا همین بهت که گفتیم خیلی ذوق کردی من هم با خانم معلمت در میان گذاشتم وقرار شد در این روز جشن برگزار کنیم
صبح زود از خواب پاشدی از ذوقی که داشتی اولم بابا رو بیدار کردی باباحامد بهت گفته بود زود پاشدی رفتی توبغلش یه خرده دراز کشیدی منم پاشدم تا تورو دیدم کلی از دستت خندیدم بعد هم صبحانه رو اماده کردم صبحانه رو خوردی وبعد من موهاتو سشوار کردم لباست رو پوشیدی مهرسا هم از سروصدا ما بیدار شده بود اونم سریع اماده کردم راه افتادیم رفتیم پیش دبستانی بابا حامد هم رفت برا خرید کیک تا رفتیم دوستات کلی دست وجیغ کشیدن توهم خوشحال بودی 45دقیقه بعد بابا حامد اومد خانم تون اجازه داد بابا بیاد داخل وقتی بابا اومد برات کادو هم گرفته بود توکلی خوشحال بودی بابا یه مقدار پیشت موند بعد هم رفت انقدر عجله داشت که عکس هم فراموش کردیم بگیره فقط با من ومهرسا شما گل دخترم عکس گرفتی با دوستانت وخانم معلمت خلاصه که روز خوبی بود دوستانت هم برات کادو اورده بودن انشالا روزی جبران کنیم برا شون ساعت 11 هم من برگشتم خونه و بعد بابا اومد دنبال شما اخه شما جشن روز معلم هم داشتید بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامانی به مناسبت روز مادر هم زمان با ما خاله لیلاا ینه رسیدن بعد هم دایی هادی اومد بعدش هم دایی حامد اینها آخراز همه خاله الهه اومد بابا حامدهم که از همه دیرتر رسید منم کلی از دستش شاکی بودم اخه مهرسا نازنازی شما اون شب من رو کلی خسته کردیه بودی بابا حامد هم هی میومد از دلم در بیاره اخر شب هم بعد از شام رفتیم خونه دیدم باباحامد برا من گل خریده بود مهدیس هم تا دید گفت اوه بابای غافل گیر کردمون مامان هههههههههههههههه
کلا چه رو زخوبی بود این روز
مامان وبابا دوستون دارن دخترهای نازم
.gif)



خاطرات 11 اردیبهشت روز تولد مهدیس وروز مادر
