دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

خاطرات 11 اردیبهشت روز تولد مهدیس وروز مادر

1392/2/14 18:40
نویسنده : احسانه
234 بازدید
اشتراک گذاری

قلبسلام گل دخترهای مامان وباباما تصمیم گرفتیم این روز برا مهدیس گلم تولد بگیریم آخه شما روز تولد حضرت زهرا به دنیا اومدی  جیگر مامان  دیدم اگه با این تولدت برات تو پیش دبستانی جشن بگیریم بیشتر خوشحال میشی برا همین بهت که گفتیم خیلی ذوق کردی من هم با خانم معلمت  در میان گذاشتم وقرار شد در این روز جشن برگزار کنیم

صبح زود از خواب پاشدی از ذوقی که داشتی اولم بابا رو بیدار کردی باباحامد بهت گفته بود زود پاشدی رفتی توبغلش یه خرده دراز کشیدی منم پاشدم تا تورو دیدم کلی از دستت خندیدم بعد هم صبحانه رو اماده کردم صبحانه رو خوردی وبعد من موهاتو سشوار کردم لباست رو پوشیدی مهرسا هم از سروصدا ما بیدار شده بود اونم سریع اماده کردم راه افتادیم رفتیم پیش دبستانی بابا حامد هم رفت برا خرید کیک تا رفتیم دوستات کلی دست وجیغ کشیدن  توهم خوشحال بودی  45دقیقه بعد بابا حامد اومد خانم تون اجازه داد بابا بیاد داخل وقتی بابا اومد برات کادو هم گرفته بود توکلی خوشحال بودی بابا یه مقدار پیشت موند بعد هم رفت انقدر عجله داشت که عکس هم فراموش کردیم بگیره فقط با من ومهرسا شما گل دخترم عکس گرفتی با دوستانت وخانم معلمت خلاصه که روز خوبی بود دوستانت هم برات کادو اورده بودن انشالا روزی جبران کنیم برا شون  ساعت 11 هم من برگشتم خونه و بعد بابا اومد دنبال شما اخه شما جشن روز معلم هم داشتید بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامانی به مناسبت روز مادر هم زمان با ما خاله لیلاا ینه رسیدن بعد هم دایی هادی اومد بعدش هم دایی حامد اینها آخراز همه خاله الهه اومد بابا حامدهم که از همه دیرتر رسید منم کلی از دستش شاکی بودم اخه مهرسا نازنازی شما اون شب من رو کلی خسته کردیه بودی بابا حامد هم هی میومد از دلم در بیاره اخر شب هم بعد از شام  رفتیم خونه دیدم باباحامد برا من گل خریده بود مهدیس هم تا دید گفت اوه بابای غافل گیر کردمون  مامان ههههههههههههههههخنده

کلا چه رو زخوبی بود این روز  

مامان وبابا  دوستون دارن دخترهای  نازمماچ

niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)