مریض شدن مهدیس ورفتن به بیمارستان
سلام نازنازیهای من نمیخواستم براتون بیام این مطلب بنویسم ولی گفتم شاید یه زمانی همین هم بشه جز خاطراتی که دلم نمیخواد هیچ زمانی برا هیچ کس پیش بیاد
روز شنبه 4خردادرفتیم برا زدن واکسن شما مهدیس خانم بعد از اون هم دنبال کارهای مدرسه ات از این مدرسه به اون مدرسه خلاصه که با کلی خستگی برگشتیم خونه قبل از اون هم رفتیم داروخانه تا برات باباحامد شربت استامینیفون بخره بابت این که تب نکنی رسیدیم خونه منم مشغول کارهای خونه شدم قرار شد زنگ بزنم به دختر عمه ام برا مدرسه ای که المیرا دخترش میره پرس وجو کنم به باباحامد هم گفتم دارو شما رو بده بعد هم بیای بخوابی من که مشغول صحبت با تلفن بودم دیدم شما داری جیغ میکشی اومدم دیدم بابا داره بهت دارو میده پیش خودم گفتم شماهم طبق معمول بادارو خوردن مشکل داری بعد از قطع تلفن به بابا گفتم چه شده که بابا گفت هیچی نمیخواست دارو بخوره زد زیر دستم نصف از دارو هم ریخت وای که چقدرحرص خردم از دستت شما هم هی میرفتی میومدی میگفتی گلوم میسوزه منم گفتم چیزی نیست خوب میشی رفتم سمت سینگ ظرفشویی وای دیدم بابا اشتباه بهت الکل طبی داده خوردی اخه لکل شیشه اش شبیه شیشه دارو بود جلو اینه برا ضدعفونی کردن گوش مهرسا وای که چه حالی پیدا کردیم من وبابا سریع زنگ زدم اورژانس گفت ببریمت نزدیکت ترین مرکز درمانی باباحامد هم سریع بغلت کرد بردت بیمارستان مردم اونجاهم گفتن باید ببریمت بیمارستان لقمان بابا هم اومد خونه همه با هم رفتیم بیمارستان اونجا ازت خون گرفتن دیدن قند خونه ات پایین هست گفتن سریع بهت مایعات شیرین بدیم بعددوباره ازت خون گرفتن گفتن حالت بهتر هست فقط باید تا ساعت 4 صبر کنیم بعد که ساعت 4 شد مرخصت کردن منم داشتم اماده ات میکردم که گفتی مامان حالم بد همون موقع شروع کردی به ............وای چه لحظه بدی بود از یه طرف تو از یه طرف گریه های مهرسا بابا حامد هم رفته بود صندوق برا پرداخت پول بیمارستان اگه بغل تختی همراهش کک نمیکرد نمیدونستم باید چیکار کنم وای از خدا میخوام هیچ زمانی هیچ بچه ای مریض نشه بعد ازت دوباره خون گرفتن برا ازمایش چقدر دوباره گریه کردی تا جوابش اماده بشه من مردم وزنده شدم الحمدالله که جواب خوب بود برا 2ساعت بعد مرخصت کردن ولی چه روزی بوداز بس منم گریه کردم وحرص خوردم شیر جوش به مهرسا دادم اونم چقدر بیتابی کرد
ازخدامیخوام شمادوتا وهیچ بچه ای مریض نشه وراهی بیمارستان
امین یارب العالمین
اینم عکسی که ازبیمارستان برگشتیم شب بوداخر وقت




مریض شدن مهدیس ورفتن به بیمارستان
