دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

تبریک روز دختر به ماه وخورشید مامان وبابا و تبریک برا درآوردن 2مروراید مهرسا

1392/6/18 10:55
نویسنده : احسانه
162 بازدید
اشتراک گذاری

سلام قند عسلهام

شرمنده دیر اومدم برا تبریک روز دختر و  تبریک  درآوردن 2تا دندون 

 مهرسا جیگرهورا با این حساب

مهرسا نازم تا الان 6تا مروارید خوشگل داره

 

 

 

http://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.png

آخه نفسهای من این روزهای آخر تابستون همش یا مهمونی هستیم یابیرون

 

 پنجشنبه فردای روزی که رفتیم برنامه عموپورنگ  تا ظهر که خواب ب.دید بعد هم که پاشدید بعداز خوردن

 ناهار رفتیم بعدازظهر خونه دخترعمه من برا مهمونی حدود چند ساعتی اونجا بودیم بعد هم رفتیم خونه عزیز

 من تا غروب هم اونجا بودیم بعد هم رفتیم شام بیرون کلا روز خوبی بود

 

 

روزجمعه هم طبق قرار قبلی که باخاله لیلا داشتیم ساعت 11صبح من ومهدیس جونم رفتیم استخر

مهرسانازنازی هم موند پیش باباحامد خدا خیر بده بابارو که مهرسا رو نگه داشت تاساعت 2هم استخر

 بودیم  مهدیس جونم شماهم که حسابی بهت خوش گذشت وکلی بازهرا بازی کردید داخل استخر

بعدازظهرجمعه هم تاشب خونه بودیم به خاطراین که بازی دربی داشت وباباحامد هم مشغول تماشایی

بازی فوتبال بود شب هم از بس خسته بودیم سریع خوابیدیم

 

روز شنبه هم چون روز دختر بود من از صبح پاشدم به تمیز کردن خونه تا شب باباحامد بیاد ویه جشن

4نفره بگیریم که باباحامدهم زحمت کشید وشیرینی دسری با کلی هدیه براشما فسقلیها خرید

یه لیوان خوشگل برامهدیس خانم .2عددبرچسب باب اسفنجی .1سی دی عمو فیتیله هاویه دسته گل

 خوشگل برا هردوتون .برا مهرسا نازم یه جفت جوراب قشنگ با1 دونه تل خوشگل

 

روز یک شنبه هم صبح تا از خواب پاشدیم کارهامون کردیم آماده شدیم برا رفتن مهمونی خونه دوست من

(سحرجون)حدود ساعت 12رسیدیم از اون جا که خاله سحر یه سگ بامزهنازنازی داشت به اسم جکی

 مهدیس جونم شما اولش کلی ترسیدی ولی بعدکم کم عادت کردی به بودنش بازهم از این که سمتت

 بیاد وحشت داشتی الهی مامان قربونت بره که مثل خودم از حیوانات خوشت نمیاد ولی مهرسا قلقلی

 کلا از جک نمیترسید وکلی سمتش رفت حتی میخواست موهای جک رو بکشه که من مانع شدم

خلاصه مهمونی رفتن ماهم خودش داستانی داشت ودرکل روز خوب وبه یا ماندنی

 

 

 امروز هم مهمونی دعوتیم خونه دختر خاله من (خاله مرضیه) مامان نازنین دوست جون مهدیس

 خانم من هم دیگه کم کم باید برم براآماده شدن  فعلا بای بای بای بای

 

 

 

 

 مهدیس ومهرسا روز جشن دختر

مهدیس ومهرسا روز جشن دختر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)