دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

دلم گرفته ای خدا

سلام دخترهای گلم امشب دلم خیلی گرفته مهرسا نازم دو شبه داری بی قراری میکنی نمیدونم چته انقدر گریه میکنی که هلاک میشی نه دلت درد میکنه اخه من همه جوره در مورد غذایی دارم رعایت میکنم نمیدونم شاید گشنه میمونی حالا هفته دیگه میبرمت دکتر خودت ببینه از لحاظ وزن گرفتن چه جوری هستی اگه خوب نباشه غذا کمکی میدم خیلی امشب دعا کردم الانم بالاسرت نشستم تا 10دقیقه دیگه اگه بیدارنشی میخوابم ازامشب تذرت کردم بی قراریهات کم بشه روزی یه مقدار پول بذارم کنار به نیت 6ماه امام حسین (ع)بدم مامانی بده برا بچه یتیم های که حاج خانم میشناسه الانم برم یه کیک بخورم بعدشم بغلت بخوابم مهدیس باباباحامد خوابن من عاشق تو مهرسانانازی هستم گریه هات دیوونه ام کرده مهدیس مامان...
19 فروردين 1392

رفتن باغ وحش

سلام دخترهای گلم میخواستم از دیروز بیام براتون بنویسم جور نشد روز پنجشنبه 15فروردین رفتیم باغ وحش 4تایی خیلی خوش گذشت مهدیس نازم کلی کیف کردی من فراموش کارم یادم رفت دوربین بردارم ازت عکس بگیرم مهرسا نازم توهم ماه بودی اصلا خدا رو شکر اذیت نکردی ناهار کوکو سیب زمینی بابا حامد درست کرده بود تو پارک خوردیم برا مهدیس نازنازی که یه روز فراموش نشدنی بود برگشتنم رفتیم موهای مهدیس کوتاه کوتاه کردیم شدی شکل پسرها بعد هم مهرسا ومهدیس بردم حمام امروز اولین مرتبه بود که مهرسا خودم بردم حمام تنهایی همیشه بابا حامد میبرد  خلاصه که روز خوبی بود امروز هم خونه بودیم بعد ازظهر یه سر رفتیم خونه دایی هادی بازدید شون پس دادیم مهدیس خانم هم امشب ...
16 فروردين 1392

تقدیم به دخترهای گلم

تو... آسمان آفتابی من اوج دلخواه من بستر گرم من دلپذیرترین هدیه من اوج احساس من بهترین دوست من تا پایان عمرم مایه ی الهام من مقصود من نور درخشان من شب و روز من شفادهنده ی دل من فرونشاننده ی خشم من تسکین دهنده ی درد من هیجان بهاری من جواهر بسیار نادر من قلب و روح من کامل کننده ی زندگی من کمربند ایمنی من بهترین شانس من انرژی دهنده ی من اشتها زای من خورشید پگاه من سرگرمی غروب من شریک رقص من باغبان قلب من سرچشمه ی خنده ی من آغاز و پایان من فرستاده ی آسمانی من آتش سوزان من بزرگ ترین آرزوی من همراه روح من سرانجام...
14 فروردين 1392

خاطرات مهدیس ومهرسا در عید

سلام دخترهای گلم الان که اومدم براتون بنویسم  مهرسا خانوم خوابه  کنار باباش مهدیس  هم داری کارتون میبینی              مهرسا نازم تو خیلی بد اخلاقی میکنی حسابی یه موقعه های از دستت کلافه میشم اگه بابا نبود ارومم نمیکرد نمیدونستم چه کنم اخه پیش هیچ کس بند نمیشی تا میای بغل خودم اروم میشی مهدیس نازم توهم که داری کیف میکنی با این روز های تعطیل 3روزپیش یعنی 1شنبه رفتیم خونه مامانی ناهار اونجا بودیم بعد از اون رفتیم خونه عمه انسیه خیلی به شماخوش گذشت مهدیس خانم بعد از اونجا با همه عمه هارفتیم شام بیرون فرحزادتو خیلی بهت خوش گذشت کلی از دستت خندیدیم  مهرسا نازنازی...
14 فروردين 1392

ازمسافرت برگشتیم

دیشب ساعت 9شب از مسافرت برگشتیم خدا روشکر مسافرت خوبی بود مهدیس نازم تو که خیلی بهت خوش گذشت حسابی اونجا بازی کردی با افسانه وپارسا کیف کردی مهرسا نازم توهم که اب وهوا خوب بهت ساخت وخدارو شکر حسابی خوابیدی من وباباحامد هم تصمیم گرفتیم مهمونی اونجا بدیم به خاطر اینکه امسال با به دنیا اومدن مهرسا ناز نازی خیلی سخته مهمونی دادن اونجا هم خدا خیر بده عمه معصومه وعمه اکرم اگه نبودن که هیچ کاری نمیتونستم بکنم با وجود مهرسا جوجه هم پای مردها بود خلاصه که خیلی خوش گذشت یه سری عکس هم میزارم  از مهدیس ومهرسا با عمه هاتون انداختید ...
10 فروردين 1392