دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

موتور سواری مهرسا نازنازی

سلام گل دخترها از روز یکشنبه تا امروز نتونستم بیام براتون بنویسم روز دوشنبه که تا بعازظهر خونه بودیم بعد رفتیم خونه مامانی  خاله الهه اومد براش لوازم تزیین بردیم برا تولد یاسمن اخه خودمون لازم نداشتیم تولد مهدیس رو قرار تو پیش بگیریم لازم نمیشد دم غروب هم رفتیم با مامانی وخاله بیرون بعد هم اومدیم دم مغازه بابا حامد تا بیایم خونه باباحامد ماشین نداشت دوتا ماشین ها دست شاگرداش بود مجبور شدیم با موتور بیایم خونه موتور سواری مهرسا نازنازی برا اولین بار کلی هم کیف کردی به خاطر همین مهدیس راه میره میگه دختر موتوری چطوری توهم نازنازی من کلی ذوق میکنی دختر موتوری چطوری ...
12 ارديبهشت 1392

روزهای خوب بهاری

سلام دخترهای گلم چند روزی وقت نداشتم بیام براتون بنویسم این چند روز سرم شلوغ بوده روز پنجشنبه که بعد ازظهر خونه بودیم جمعه هم تا بعد ازظهر خونه بودیم بعد رفتیم برا کادوئی عمه هاتون (مرضیه وانسیه)ماشین رخت شویی دستی خریدیم مهدیس خانم نازم شما که کلی ذوق داری بابت این که دیگه دور برت پر میشه از هم بازی با مهرسا ودختر عمه های جدیدتون میخواید خونه باباجون کولاک کنید هههههههههه  مثل خونه مامانی که میریم با غزل وحسنا وحلما ومهرسا با بودن محمد حسین دیگه آدم خل نشه خیلی خلاصه که بعد از خرید هم باباحامد رفت برامون  بستنی مورد علاقه شمارو خرید خوردیم برامن هم فالوده شیرازی با بستنی سنتی که عاشقشم ولی مهرسا نازنازی افتاده بودی رو دنده چ...
8 ارديبهشت 1392

اخ که خیالم راحت شد

سلام گل دخترهای  من این چند وقت در گیر کارهای مدرسه مهدیس هستم اخه مهدیس گلم میخوام اسمت رو اگر بشه بنویسم مدرسه شاهد از طریق جانبازی عمو ابراهیم امسال کلاس اولی میشی خانم طلا مهرسا خانم شما تا امروز بیقراریات ادامه داشت تا این که بردیمت دکتر خودت (محمد حسین مرندیان)تا نوبتمون شد دکتر گفت چی شده همه چی توضیح دادم قبل از این که معاینه کنه دکتر گفت بچه تب کرده گفتم نه ؟گفت بی قراری میکنه پاهاش رو سیخ میکنه نمیخواد شیر بخوره از اون سینه گفتم آره .گفت دوش شیرت زیاده گفتم آره .گفت سینه ات رو چنگ میندازه گفتم بله گفت خانم بچه ات باهوش بازیش شروع شده هی چیزی شم نیست اذیت نکنش اون سینه ام نمیگره اگر هم شیر خودت بد بود که با قاشق یا تو خواب نمی...
5 ارديبهشت 1392

بازهم یه کار جدید از مهرسا

سلام نازنازیهای مامان امروز هم مثل هرروز سرم شلوغه فقط اومدم بنویسم مهرسا خانم صبح حدود ساعت 10وربع روتخت ما خوابیده بودی تازه چشمات رو باز کرده بودی داشتی از خودت اداواصول در میاوردی بابا حامد وآبجی مهدیس هم نبودن یهو متوجه شدم قل خوردی وروشکم افتادی             دیروز هم هی سعی میکردی ازاین حرکات انجام بدی باباحامد متوجه شد بود ولی انگار میترسیدی ولی امروز کامل برگشتی روشکم خوابیدی وحدود5دقیقه خوابیده بودی ولی بعد شروع کردی به نق زدن منم برتگردوندم وقتی مهدیس گلم اومدی از کلاس برات تعریف کردم کلی ذوق کردی ابجی مهرسا هم شما رو میبینه کلی برات دست وپا تکون میده کلا این چند وقت ...
3 ارديبهشت 1392

کارهای جدید مهرسا نازنازی

سلام گل دخترام امروز هم خیلی وقت ندارم فقط اومدم بنویسم مهرسا خانم نازنازی از دیروز تا حالا یاد گرفته دور خودش خوابیده میچرخه اولین بار هم مهدیس گلم شما متوجه شدی من رو صدا کردی گفتی مامان ابجی رو منم کلی ذوق کردم انشالا کارهای جدید مهرسا خانم از این به بعد میام مینویسم عاشقتونم ...
2 ارديبهشت 1392

ای خدا میشه این روزها زودتر تموم بشه

سلام نفسهای مامان از جمعه که اومدم براتون نوشتم تا الان وقت نداشتم مجدد بیام اخه مهرسا نازم شما هنوز خوب نشدی دوباره بردمت دکتر اخه مدت 5روز استفاده از چرک خشک کن ات تموم شدوتو نازناز ی مامان هنوز بیقراری میکنی دکترم گفت گوشت هنوز التهاب داره تا 5روز دیگه برات دوباره چرک خشک کن قویتر داد آخ که چقدر دوباره اعصابم ریخت بهم تو مطب دکتر زدم زیر گریه دکترت باهام صحبت کرد گفت نگران نباش منم فقط امیدم به خداست بعد هم به حرفهای که دکترت زده مهدیس گلم شما هم خیلی کمک حالم هستی همین که امروز بابا نبود تا باهم بریم دکتر وقتی زنگ زدم آژانس تو تموم کارهای من رو انجام دادی هر چیزی که گفتم برا ابجی برداشتی گذاشتی داخل کیفش خیلی خدا رو شکر میکنم که تو رو ب...
2 ارديبهشت 1392