دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

سال 92 و اتفاقات 2روز ماه فروردین

سلام دخترهای گلم سلامی به زیبای گلهای بهاری سلامی به زیبای تخم مرغ رنگیهای سفره هفت سین سلام به شما دوتا که نفس من و  بابا به نفس شما بنده وارد سال جدید شدیم امروز 92.1.2تونستم بیام براتون تو وبلاگ بنویسم ازاین که باتوکل به خدا و وجود شما دوتا سال جدید شروع کردیم من وباباحامد با این  که اخر سال 91 خیلی  بدوبدو داشتیم از خرید عید بگیر خرید برا بابا حامد وکارهای باقی مونده خونه ولی  خلاصه تموم شد سپری کردیم این روزهارو وارد سال جدید شدیم مهرسا نازم امسال اولین سالی بود که تو کنار من وبابا وابجی مهدیس هستی ما خیلی خوشحالیم که تو کنار ما هسنی با این که امسال با وجود تو من سر سفره هفت سین نتونستم یه مو سشوار کنم یا یه ذر...
2 فروردين 1392

روزی که دخترهای خاله الهه اومدن خونمون یاسمن وغزل 27 اسفند

سلام دخترهای نازم امروز دخترخاله هاتون اومدن اینجا مهدیس نازم خیلی به تو خوش گذشت کلی بازی کردی با غزل وبایاسمن هم کلی پای لب تاب بودید کیف کردی خدا روشکر امروز روز خوبی بود مهرسا خانم توهم با دیدن غزل و یاسمن میخندیدی حالا اینجا عکس مهدیس ویاسمن میزارم مهرسا خانم خواب بودی  غزل هم تو ترکه جی جی هست حوصله عکس انداختن نداشت ...
27 اسفند 1391

مهرسا 2ماهه شد

  سلام دخترهای گلم امروز 27 اسفند پایان 2ماهگی مهرسا نازنازی هست عاشقتونم اومدم بنویسم که تمام زندگی من شما ها هستید چند تا عکس هم میزارم ...
27 اسفند 1391

26 اسفند روزی که رفتیم واکسن پایان 2ماهگی مهرسا رو تزریق کردیم

سلام مهدیس مامان سلام مهرسا نازم امروز 26 اسفند چند روز دیگه عیده امروز واکسن مهرسا روزدیم مهرسا نازم مامانی خیلی بیتابی میکنی من ابجی به خاطر تو خیلی ناراحتیم راستی من وبابا تصمیم گرفتیم 1روز ذودتر بریم برا تزریق واکسنت فردا2ماهت تموم میشه مهرسا من وباباحامد با ابجی باورمون نمیشه انقدر  بزرگ شدی الانم روی باهام خوابیدی اگر وقت بشه فردا ازت عکس میندازم میام میزارم برات تو وبلاگتون الانم یه شعر قشنگ براتون میزارم دوستون دارم الهی خدا همیشه محافظ جفتتون باشه    چشای نازتوکه وامیشه افتاب میزنه تازه وقتی توبگی صورتشو اب میزنه من بگم دوست دارم باچه رقم یاعددی توکه بینهایتو قشنگ تراز من بلدی...
26 اسفند 1391

نوشته ای کودک عشق برای مهدیس ومهرسا نازم

که کودک عشق پا بر دیوار دل می کوبد و به یادت می آورد که من عشقم، همانی که با تو و در تو زاده شده ام، همان کودکی که نوازش می خواست، به دنبال لذت و شادی بود و به هرآنچه او را راضی می کرد دل می بست! کودک عشق، می خندد، دست می زند، پا می کوبد و اینگونه ابراز می کند! کودک عشق، هرگاه گرسنه شد می خورد، هرگاه تشنه شد می نوشد و هرگاه لذت می برد، پا می کوبد و بی تابی می کند! کودک عشق، فردا را نمی شناسد، دیروز را نمی داند، فقط زنده است و زندگی را می چشد، روز ها را نمی شمرد اینجاست و با کسی مسابقه نمی دهد، تازه تازه می چیند و به همان اندازه که دلش می طلبد، دریافت می کند. حوصله گریه کردن ندارد، به هر بهانه ای می خندد و بی بهانه، می بخشد! کودک عشق ...
26 اسفند 1391

یه دل نوشته برامهدیس ومهرسا ناز نازی در نیمه اسفند ماه

  شنیده بودم که ققنوس وقتی پا به سن میگذارد خود میسوزد تا ققنوسی جوان دوباره متولد شود مادر شدن یعنی همین مادر شدن یعنی گذشتن از پل خود و ورود به دنیای تازه ای که همه چیز از جنس دیگری است مادر شدن یعنی آب شدن برف های زمستان تا رودخانه بهاری جاری شود مادر شدن یعنی خواب آینده شیرین رویای جوان شدن خلاصه شدن تمام آرزوها در جسمی دیگر یعنی پرواز به آسمان مادر شدن یعنی تو تمام دنیای منی ...
15 اسفند 1391

دل نوشتهای مامان احسانه

سلام عزیزهای دلم بعد چند روز امروز اومدم براتون بنویسم دخترهای نازم این چند وقت درگیر کارهای خونه تکونیم  مهدیس مامان عشقم تو برا  اومدن عید خیلی ذوق داری وهر روز سوال میکنی چند روز مونده تا عید همشم سوال میکنی قراره برات عیدی چی بخریم ماهم نمیگیم تا حسابی غافل گیرت کنیم  دخترهای نازم دیروز رفته بودیم خونه خاله الهه خیلی به مهدیس خوش گذشت حسابی با غزل بازی کرد ولی مهرسا نازنازی تو حسابی گریه کردی بی تاب بودی همش هم بابت این بود من ناهار تخم مرغ خورده بودم تو دل درد گرفته بودی از دست من مامان بد خلاصه دیشب در کل شب خوبی بود اخه بعد چند وقت ما مهمونی رفته بودیم من که خیلی روحیه ام خوب شد به خصوص از دست یاسمن...
15 اسفند 1391