دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

روزهای خوب بهاری

سلام دخترهای گلم چند روزی وقت نداشتم بیام براتون بنویسم این چند روز سرم شلوغ بوده روز پنجشنبه که بعد ازظهر خونه بودیم جمعه هم تا بعد ازظهر خونه بودیم بعد رفتیم برا کادوئی عمه هاتون (مرضیه وانسیه)ماشین رخت شویی دستی خریدیم مهدیس خانم نازم شما که کلی ذوق داری بابت این که دیگه دور برت پر میشه از هم بازی با مهرسا ودختر عمه های جدیدتون میخواید خونه باباجون کولاک کنید هههههههههه  مثل خونه مامانی که میریم با غزل وحسنا وحلما ومهرسا با بودن محمد حسین دیگه آدم خل نشه خیلی خلاصه که بعد از خرید هم باباحامد رفت برامون  بستنی مورد علاقه شمارو خرید خوردیم برامن هم فالوده شیرازی با بستنی سنتی که عاشقشم ولی مهرسا نازنازی افتاده بودی رو دنده چ...
8 ارديبهشت 1392

اخ که خیالم راحت شد

سلام گل دخترهای  من این چند وقت در گیر کارهای مدرسه مهدیس هستم اخه مهدیس گلم میخوام اسمت رو اگر بشه بنویسم مدرسه شاهد از طریق جانبازی عمو ابراهیم امسال کلاس اولی میشی خانم طلا مهرسا خانم شما تا امروز بیقراریات ادامه داشت تا این که بردیمت دکتر خودت (محمد حسین مرندیان)تا نوبتمون شد دکتر گفت چی شده همه چی توضیح دادم قبل از این که معاینه کنه دکتر گفت بچه تب کرده گفتم نه ؟گفت بی قراری میکنه پاهاش رو سیخ میکنه نمیخواد شیر بخوره از اون سینه گفتم آره .گفت دوش شیرت زیاده گفتم آره .گفت سینه ات رو چنگ میندازه گفتم بله گفت خانم بچه ات باهوش بازیش شروع شده هی چیزی شم نیست اذیت نکنش اون سینه ام نمیگره اگر هم شیر خودت بد بود که با قاشق یا تو خواب نمی...
5 ارديبهشت 1392

بازهم یه کار جدید از مهرسا

سلام نازنازیهای مامان امروز هم مثل هرروز سرم شلوغه فقط اومدم بنویسم مهرسا خانم صبح حدود ساعت 10وربع روتخت ما خوابیده بودی تازه چشمات رو باز کرده بودی داشتی از خودت اداواصول در میاوردی بابا حامد وآبجی مهدیس هم نبودن یهو متوجه شدم قل خوردی وروشکم افتادی             دیروز هم هی سعی میکردی ازاین حرکات انجام بدی باباحامد متوجه شد بود ولی انگار میترسیدی ولی امروز کامل برگشتی روشکم خوابیدی وحدود5دقیقه خوابیده بودی ولی بعد شروع کردی به نق زدن منم برتگردوندم وقتی مهدیس گلم اومدی از کلاس برات تعریف کردم کلی ذوق کردی ابجی مهرسا هم شما رو میبینه کلی برات دست وپا تکون میده کلا این چند وقت ...
3 ارديبهشت 1392

کارهای جدید مهرسا نازنازی

سلام گل دخترام امروز هم خیلی وقت ندارم فقط اومدم بنویسم مهرسا خانم نازنازی از دیروز تا حالا یاد گرفته دور خودش خوابیده میچرخه اولین بار هم مهدیس گلم شما متوجه شدی من رو صدا کردی گفتی مامان ابجی رو منم کلی ذوق کردم انشالا کارهای جدید مهرسا خانم از این به بعد میام مینویسم عاشقتونم ...
2 ارديبهشت 1392

ای خدا میشه این روزها زودتر تموم بشه

سلام نفسهای مامان از جمعه که اومدم براتون نوشتم تا الان وقت نداشتم مجدد بیام اخه مهرسا نازم شما هنوز خوب نشدی دوباره بردمت دکتر اخه مدت 5روز استفاده از چرک خشک کن ات تموم شدوتو نازناز ی مامان هنوز بیقراری میکنی دکترم گفت گوشت هنوز التهاب داره تا 5روز دیگه برات دوباره چرک خشک کن قویتر داد آخ که چقدر دوباره اعصابم ریخت بهم تو مطب دکتر زدم زیر گریه دکترت باهام صحبت کرد گفت نگران نباش منم فقط امیدم به خداست بعد هم به حرفهای که دکترت زده مهدیس گلم شما هم خیلی کمک حالم هستی همین که امروز بابا نبود تا باهم بریم دکتر وقتی زنگ زدم آژانس تو تموم کارهای من رو انجام دادی هر چیزی که گفتم برا ابجی برداشتی گذاشتی داخل کیفش خیلی خدا رو شکر میکنم که تو رو ب...
2 ارديبهشت 1392

من یک مادرم (تقدیم به شما نفسهام )

من مادرم گاهی اوقات فکر میکنم فقط منم که اینقدر فرزندم رادوست دارم و فکر میکنم هیچ کسی آنقدر که من عاشق فرزندمم، او عاشق فرزندش نیست اما وقتی بی تابی یه مادر رو با حتی تب کردن بچه اش میبینم میفهمم او هم عاشق است من مادرم وقتی شیرین زبونی فرزندم من را از خود بی خود میکند و آن لحظه انگار تموم دنیا رو بهم دادن و حتی هیچ کسی نمیتواند دل مرا اینگونه بلرزاند میفهمم مادر بودن یعنی چه من مادرم اما وقتی شب تا صبح فرزندم مریض است بیدار میمانم و دعا میکنم و اشک میریزم...از هیچ کسی انتظاری ندارم و می خواهم خودم باشم و فرزندم و خدا که ازو محافظت کند من مادرم اما وقتی که به فرزندم میگویم دوستت دارم و او میگوید منم...
30 فروردين 1392

مریض شدن مهرسا نازم

سلام دخترهای نازم چند روز وقت نداشتم بیام براتون بنویسم از روزی که پایان 3ماهگی مهرسا نازنازی بود اخه اون روز یه روز خوب بود جزءبعدازظهرش که حالم خراب شد صبح پاشدم یه  غذای باب میل مهدیس خانم درست کردم بعد ازظهرشم رفتیم دکتر مهرسا برا گرفتن قد ووزنش دکتر گفت همه چیز نرمال هست ولی وقتی گفت مهرسا گلم گوش سمت راستش چرک کرده خیلی بهم ریختم  داغون شدم اخه نازنازی مامان 15 روز داشتی بی قراری میکردی من احمق نفهمیدم بودم که  گوشش چرک داره مریضه هی فکر میکردم گشنه میمونه خلاصه که کلی تو ماشین گریه کردم بابا حامد هم ارومم کرد دکتر هم برا مهرسا نازنازی چرک خشک کن داد به مدت 5روز باید استفاده بکنه تا بعد ببینیم چی میشه خدا...
30 فروردين 1392

پایان 3ماهگی مهرسا

سلام دخترهای گلم امروز زیادوقت ندارم  خیلی سرم شلوغه اومدم فقط برا مهرسا نازنازی بنویسم مبارک باشه پایان 3ماهگیت عشق مامان     اگر وقت بشه میام عکسهای امروز میزارم عاشقتونم عزیز های مامان شماها ماه وخورشید من وباباحامد هستیدنفسمون به نفس شما بنده ...
27 فروردين 1392

اولین هیئت رفتن مهرسا

سلام دخترهای گلم بازم امروز یه وقت ازاد پیدا کردم اومدم براتون بنویسم از دیروز که شهادت حضرت زهرا(ص)بود برا اولین بارپریشب من ومهدیس خانم گل با بابا حامد ومهرسا نازنازی رفتیم هیئت واونجا جمع خانواده پدری باباحامد مهرسا نانازی برا اولین بار دیدن اخه تا اون شب ما غیر ازپیش عمه ها و باباجون و عمو  اینهاجای نرفته بودیم که کسی مهرسا رو ببینه حتی مسافرت موسی اباد خلاصه که مهرسا خانم اولش آبروداری کرد خواب بودن ولی سریع پاشدن یه نیم ساعتی خوب بود ولی چشمتون روز بد نبینه کاری با ماکردکه دیگه پشت دستم داغ کردم دیگه حسینیه نرم با وجود این مهرسا خانوم نازنازی دیروز هم که خونه خاله من (خاله نسرین )دعوت بودیم هیئت اولش دو به شک بودم برم یا نه ...
26 فروردين 1392