دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

عکسهای ماه وخورشید در بهشت مادران

سلام قندعسلهام بالاخره رفتیم بهشت مادران واونجا دوستانمون دیدیم چقدر خوش گذشت جای همه مامانهای که نبودن خالی خلاصه قرارشد بازهم قرار بزاریم الان اومدم برا گذاشتن عکس و برم چون خیلی خستم     این هم یه سری عکس  از شما نی نی ها ومامانها مهرسا وآیلین مهرسا وآیلین وطاها     این هم مهرسا قرطی     این هم مامانها ونی نی نازشون برم تا بعد بای بای ...
25 شهريور 1392

میلاد امام رضا مبارک

    ميلاد فرخنده و مسعود ولي نعمت ايران زمين ،هشتمين دُرّ گنجينه عظيم ثقلين حضرت علي بن موسي الرضا (عليه الاف التحية و الثناء) بر تمامي رهروان و شيعيانش مبارك باد.         شب زنده دار ِحلقه ي گيسو نميشود   هركس كه خَم به آن خَم ابرو نميشود       تا از خودت سفر نكني كِي مسافري؟؟؟   هركس پريد و رفت پرستو نميشود       بر خاك آستانِ علي هركه سر نهاد   راضي به خواب روي پَر ِ قو نميشود       بيخود اسير ِ هر كس و ناكس نشو بد...
25 شهريور 1392

اولین سفر به شمال ماه وخورشید مامان وبابا باهم

سلام دخترهای نازم اومدم بگم از مسافرت رفتنموم اون هم چه سفر عجله ای بابا حامد شب سه شنبه تصمیم گرفت بریم شمال ماهم از صبح سه شنبه آماده شدیم برا جمع کردن وسایل که خب بازهم خداروشکر خود بابا کمک کرد وگرنه با وجود شیطونیهای مهرسا نازناز مگه من میتونم کاری بکنم خلاصه ساعت 2ونیم رفتیم به سمت جاده چالوس تا نصفه راه راحت رفتیم ولی وای خدا نصیب هرکس نکنه بقیه راه رو حدود 6ساعت توترافیک بودیم حدو د11ونیم شب رسیدیم توکل راه هم که مهدیس خانم نمیخوابیدی غرغرمیکردی مهرسا جیگرهم خیلی اذیت شدی الهی برات بمیرم که کلی هم گریه میکری بعدازرسیدن وگرفتن جا رفتیم براخوردن شام وبعدهم اومدیم برا استراحت تاصبح زودتربریم...
25 شهريور 1392

تبریک روز دختر به ماه وخورشید مامان وبابا و تبریک برا درآوردن 2مروراید مهرسا

سلام قند عسلهام شرمنده دیر اومدم برا تبریک روز دختر و  تبریک  درآوردن 2تا دندون   مهرسا جیگر با این حساب مهرسا نازم تا الان 6تا مروارید خوشگل داره       آخه نفسهای من این روزهای آخر تابستون همش یا مهمونی هستیم یابیرون     پنجشنبه فردای روزی که رفتیم برنامه عموپورنگ  تا ظهر که خواب ب.دید بعد هم که پاشدید بعداز خوردن  ناهار رفتیم بعدازظهر خونه دخترعمه من برا مهمونی حدود چند ساعتی اونجا بودیم بعد هم رفتیم خونه عزیز  من تا غروب هم اونجا بودیم بعد هم رفتیم شام بیرون کلا روز خوبی بود     ر...
18 شهريور 1392

ماه وخورشید مامان وبابا در برنامه عمو پورنگ

سلام به گل دخترهام قند عسلهام بالاخره تونستم بیام بنویسم ازروزی که رفتیم برنامه عمو پورنگ بعدازظهر چهارشنبه که رفتیم برنامه عمو پورنگ با مکافاتی رسیدیم ازطرفی ترافیک خیابانها از طرفی هم دوری راه ودیر رسیدن ما  حسابی کلافه شده بودیم. مهدیس جونم شما هم که همش میگفتی مامان کی میرسیم کلا تو حالت تعجب ؟  بودی باورت نمیشد داریم میریم برنامه عمو پورنگ خلاصه ساعت 4 رسیدیم جلو درب ورودی استودیو آقای خلیفه(مدیرتولید)برنامه اسمها رو صدامیزد  تک تک بچه ها میرفتن د اخل چون ما دیر رسیده بودیم اسم مارو زودتر گفته بودوقتی رفتم بهش گفتم قبول کرد ومن وباباحامد ومهدیس جونم ومهرساقلقلی راه دادن داخل تا مهدیس روآما...
18 شهريور 1392

روزهای شهریور با ماه وخورشید مامان وبابا

سلام قندعسلهام سلام سلام به دردونه های خودم چندوقتی وقت نشد بیام براتون بنویسم آخه عزیزهای دلم حسابی سرمون شلوغ  بود از روز چهارشنبه شروع کنم که عروسی دعوت بودیم اون هم چه عروسی روز چهارشنبه که تا ازخواب پاشدیم بعد از خوردن صبحانه کارهامون کردیم برا رفتن به عروسی (دختر عمه من)چون راه دور بود قرارشد زود راه بیفتیم که حداقل زود برسیم وازمهمونی یه چیزی بفهمیم حدود ساعت 5ازخونه زدیم بیرون  ولی چشمتون روز بد نبینه تارسیدیم به باغ که در حوالی کرج بود حدود ساعت 8شب بود باز خدا روشکر  مهرساجونم شما بیشتر راه خواب بودی وخیلی من رو اذیت نکردی   ولی مهدیس مامان شما تابه اونجا &nbs...
13 شهريور 1392