دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

ماه وخورشید مامان وبابا در برنامه عمو پورنگ

سلام به گل دخترهام قند عسلهام بالاخره تونستم بیام بنویسم ازروزی که رفتیم برنامه عمو پورنگ بعدازظهر چهارشنبه که رفتیم برنامه عمو پورنگ با مکافاتی رسیدیم ازطرفی ترافیک خیابانها از طرفی هم دوری راه ودیر رسیدن ما  حسابی کلافه شده بودیم. مهدیس جونم شما هم که همش میگفتی مامان کی میرسیم کلا تو حالت تعجب ؟  بودی باورت نمیشد داریم میریم برنامه عمو پورنگ خلاصه ساعت 4 رسیدیم جلو درب ورودی استودیو آقای خلیفه(مدیرتولید)برنامه اسمها رو صدامیزد  تک تک بچه ها میرفتن د اخل چون ما دیر رسیده بودیم اسم مارو زودتر گفته بودوقتی رفتم بهش گفتم قبول کرد ومن وباباحامد ومهدیس جونم ومهرساقلقلی راه دادن داخل تا مهدیس روآما...
18 شهريور 1392

روزهای شهریور با ماه وخورشید مامان وبابا

سلام قندعسلهام سلام سلام به دردونه های خودم چندوقتی وقت نشد بیام براتون بنویسم آخه عزیزهای دلم حسابی سرمون شلوغ  بود از روز چهارشنبه شروع کنم که عروسی دعوت بودیم اون هم چه عروسی روز چهارشنبه که تا ازخواب پاشدیم بعد از خوردن صبحانه کارهامون کردیم برا رفتن به عروسی (دختر عمه من)چون راه دور بود قرارشد زود راه بیفتیم که حداقل زود برسیم وازمهمونی یه چیزی بفهمیم حدود ساعت 5ازخونه زدیم بیرون  ولی چشمتون روز بد نبینه تارسیدیم به باغ که در حوالی کرج بود حدود ساعت 8شب بود باز خدا روشکر  مهرساجونم شما بیشتر راه خواب بودی وخیلی من رو اذیت نکردی   ولی مهدیس مامان شما تابه اونجا &nbs...
13 شهريور 1392

عکسهای خوشگل این چند روز ماه وخورشید مامان وبابا

مهدیس وغزل خاله الهه مهدیس وومهرسا وغزل درعروسی داخل باغ مهرساگیسوکمند مهدیس فشن مهدیس وکیک که پخته به کمک من مهرسا وسه چرخه مهرسا وفوضولیهاش مهرسا در حال ذوق کردن برا مهدیس مهدیس ومهرسا مشغول بازی مهرسا وفوضولی مهدیس زمانی که جلو فوضولی مهرسا رو میگیره خب این  هم چند تا عکس که قرار بود بزارم فقط خداکنه بتونم بعدازظهر ازمهدیس گلم با عموپورنگ عکس بندازم تا یادگاری بمونه براش فعلا بای بای ...
13 شهريور 1392

عکسهای مختلف از شما نازنازیها

مهرسا ورها دختر عمه مرضیه مهرسا ومهدیس مهرسا درحالت تعجب مهرسا در حال بازی بعد حمام مهرسا روی میزتلویزیون مهرسا وبازی باعروسک باربی مهدیس مهرسا در خواب عمیق مهرسا درحال چهار دست وپا رفتن مهرسا دراتاقش به سمت تخت   مهرسا خندون من مهدیس ومهرسا مشغول بازی   این هم یه سری عکس که در این چند وقت گرفته بودم فعلا برم تا بعد بای بای ...
5 شهريور 1392

حرفهای مادرانه

سلام نازنازیهای مامان  یه مطلب زیبا تو  پیج فیس بوک خودم گذاشته بودم چند روز پیش دیدم حیف هست نیام اینجا براتون بزارم     دختــــران كوچكــــــــــم!   عروسكــــــــتان را زیاد درآغــــــــوش نگیــــرید   گـــــاه گاهـــــی خانــــه ی شنــــی كه می ســــازید   خـــودتان خــــــــراب كـــــــنید دخترانم! گاهــــی بـا هــم بـازی زیبــــایـت قهـــــر كــــن   و زیـــــــاد بـه گریـــــــــه ی او اهمیـت نـده عــادت كــــنید ، بیامـــوزید   برگ هـــای گـــــــل گلدانـــــــــتان را زیـــاد لمـــــس نكــــنید،   ممكـــن اســت بـــه آ...
5 شهريور 1392

یک معجزه

سلام به نفسهای خودم اومدم این معجزه رو بنویسم برم آخ که هنوز بایادآوریش میمیرم زنده میشم از کجا بگم امروز کلا یه روز خوب بود مهرسا جونم شما تاحدود ظهر خواب بودی بعدازظهر هم که مهدیس نازم از خونه عمه برگشتی تا شب هم که بابا بیاد کلی با2تاتون بازی کردم بعد از اومدن بابا وخوردن شام کمی میوه اوردم حدود ساعت 11 ربع بود داشتیم میوه میخوردیم وبابا هم مشغول تماشای برنامه 90بود یکدفعه ازشما  مهرسا غافل شدم دیدم عشقم همه عمرم  کبود شده نگو یه تیکه از سیب  من دستت بوده وخوردی وای داشتم میمردم فقط دادمیزدم وحضرت عباس صدا میکردم وای چه لحظه بدی بود خیلی داغون شدم اون لحظه باباحامد&nb...
5 شهريور 1392

آخرین روزهای مرداد واولین روزهای ماه شهریورباشما ناز نازیهای خودم

سلام به قند عسلهام به تاج سرهام نتونسته بودم بیام برا آپ کردن وبلاگتون آخه حسابی سرگرم بودیم این روزها اول از همه بگم مهرسا خانوم قندی اولین جشن نامزدی دوشنبه 28مرداد رفتیم به اتفاق هم اولش شما رفتی پیش بابای تا من ومهدیس اماده بشیم حدود نیم ساعت بعدش گرفتمت ازباباحامد کلا توسالن  خوب بودی خدا روشکر اذیتم نکردی وواکنشت به اهنگ وسروصدا زیادنبودوکلا همه اش دست میزدی ودیگران بادیدن کارهات ذوق میکردن آخرشب هم من به اتفاق شمادوتا فسقلی ها رفتیم خونه عزیز من(مادربزرگ) وشب اونجا بودیم به اتفاق فامیلهای من وخاله ها آخه یه چندسالی بود این جوری زن هادورهم جمع  نشده بودیم تاروز سه شنبه هم اونجا بودیم وش...
4 شهريور 1392

عکسهای این چند روز

مهرسا در نامزدی مهدیس در شب نامزدی مهدیس وشایان ومهرسا وماهان وتینا در خونه عزیزمن مهرسا وماهان مهدیس وشایان وتینا   مهدیس وآیلار ومهرساوآیداخونه دوست من(خاله سمیه) این عکس هم دلم نیومد نزارم مهرسا باکلاه استخر مهدیس این هم عکسهای این چند روز الان هم برم برا لالا صبح میام برا گذاشتن یه سری عکس جدید شب بخیر نازنازیها مامان وبابا ...
4 شهريور 1392

پایان هفت ماهگی مهرسا نازنازی

سلام نازنازهای مامان الهی فدای خندهاتون بشم الان که دارم این مطلب مینویسم دو تا تون مثل فرشته های کوچیک خوابیدین از بس دیروز خسته شدید آخه دیروز رفتیم دکتر مرندیان برا چکاپ کامل برا شما فسقلیها  قرار بود امروز بریم که به دلیل کار باباحامد 1روزجلوتر رفتیم که آقای دکتر گفت الحمدالله همه چی طبیعی هست وباید دیگه از فردا کم کم به مهرسا برنج با عصاره گوشت ویامرغ بپزم بدم خوب خداروشکر مهرسانازنازی هم دیگه غذاخورشد بعدازاونجاهم رفتیم خیابان بهاربراخرید لباس برا شماوروجکها که 2تالباس جینگیلی برا مهرسا خریدیم یه  دست شومیز یه دست هم لباس عروسکی مامان فدات بشه که وقتی پوشیدی مثل عروسک شدی  یه ...
27 مرداد 1392

خدایا صدهزارمرتبه شکر

مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد...   محمد طاها پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت ... دوستان همه به سلامتیش یکی یه دونه صلوات بفرستین الهم صل علی محمد و ال محمد عکس های محمد طاها (یک ساعت پیش خدایا صدهزارمرتبه شکر هرچی الان بگم نمیتونه احساسم رو بیان کنه از این که این خبر تووبلاگ محمدطاهادیدم وچقدر خداروشکرکردم  محمد طاهای عزیزاین رو بدون دعای تمام ملت ایران پشت سرت بود انشالله همیشه سربلند وسرزنده باش الهی آمین یارب العالمین ازطرف مامان مهدیس ومهرسا ...
27 مرداد 1392